تبليغاتX
قاصدک

قاصدک

عشق مثل شاپرک می مونه , اگه ولش کنی می پره , اگه محکم بگیریش می میره...

بازی زندگی...

 

گفتم : كبوتر ِ بوسه!
گفتي : پَر!
گفتم ‍: گنجشك ِ آن همه آسودگي!
گفتي : پَر!
گفتم : پروانه پرسه هاي بي پايان!
گفتي : پَر!
گفتم : التماس ِ علاقه،
بيتابي ِ ترانه،
بيداري ِ بي حساب!
نگاهم كردي!
نه انگشتت از زمين ِ زندگي ام بلند شد،
نه واژه «پر» از بام ِ لبان ِ تو پر كشيد!
سكوت كردي كه چشمه ي شبنم،
از شنزار ِ انتظار من بجوشد!
عاشقم كردي! همبازي ِ ناماندگار ِ اين همه گريه!
و آخرين نگاه تو،
هنوز در درگاه ِ گريه هاي من ايستاده است!
حالا - بدون ِ تو!-
رو به روي آينه مي ايستم!
مي گويم: زنبور ِ گزنده ي اين همه انتظار،
كلاغ ِ سق سياه اين همه غصه!
و كسي در جواب ِ گفته هاي من «پر!» نمي گويد!
تكرار ِ آن بازي،
بدون ِ دست و صداي تو ممكن نيست!
پس به پيوست تمام ِ ترانه هاي قديمي،
باز هم مي نويسم:
 --

 


 

دلتنگی یاس در جمعه 1386/04/29 ساعت 10:11 |


قصه تلخ آدما...

 

 

می خوام يه قصه بگم از سرشت آدما 

روزی که تو آسمون تک و تنها بود خدا !

اون روزا آسمونا رنگشون آبی نبود!

تو دل ستاره ها درد بی خوابی نبود !

یه روزی خدا اومد یه ذره خاکُ گرفت!

به هوای عشق تو گِل آدم و سرشت!

برا خوشحالی تو این زمین و آفرید

این همه کهکشونو روی دامن تو چید !

برای چشمای تو بهشت و بهونه کرد!

با ناز نگاه تو دوزخ و ویرونه کرد!

برا عطر نفس هات نسیم و آواره کرد!

برای بچگی هات زمین و گهواره کرد!

خورشید و برای تو ، توی آسمون گذاشت!

گلای سرخ و فقط، برا خاطره تو کاشت!

بارون و به خاطر سبزی دل  به تو داد!

برا بوییدن تو خودشو رسوند به باد !

از سیاهی چشات قطره ای جوهر گرفت !

بعد از اون شد که دیگه ، شب زیبا سر گرفت!

از صدای گریه هات رعد و برق و آفرید !

دونه های اشکتو روی دریاها پاشید!

امید رو  به یاد تو به زمین ارزونی کرد !

از غم چشمای تو تو پاییزو زندونی کرد!

روزی که خدا تو رو سرور دنیا می کرد !

با گلاب عشق ِ تو دل ها رو معنا کرد!


 


 

دلتنگی یاس در شنبه 1386/02/08 ساعت 12:58 |


 

 

الهی . . .

امشب چشمان بی قرار من ستاره ی نگاه تو را می جوید

تو همان هستی که قصه ی تکراری سکوتم را می دانی . . .

هنوز وقتی میان تنهایی هر روزه ام در تاریکی شب به تو پناه می اورم

با همان طنین ملکوتی ا ت مرا ارام می کنی . . .

الهی . . . با من بگو . . .

بگو میان پاکی ستاره ها . . . میان تنهایی ابرهایت. . . جایی برای من هست ؟. . .

جایی برای تا ابد پروانه ماندن ؟؟؟

 دوباره سلام البته نمی دونم می تونم ادامه بدم یا نه

ولی به هر حال

از همه دوستای عزیزم که تو این مدت بهم سر زدن

واقعا ممنونم

سال نو رو به همتون تبریک میگم

امیدوارم سال خوب توام با موفقیت در کنار خونواده محترمتون داشته باشین

 


 

دلتنگی یاس در شنبه 1385/12/26 ساعت 9:28 |


خداحافظ همین حالا...

 

خداحافظ همین حالا

                                       همین حالا که من تنهام

خداحافظ به شرطی که بفهمی

                                        تر شده چشمام

اگه گفتم خداحافظ نه اینکه رفتنت سادست

                                       نه اینکه میشه باور کرد دوباره آخر جادست

خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رویا ها

                                        بدونی بی تو و با تو

همـــــــیـــــــــــــــنــــــــــــــه رســــــــــــــــــــــــــم این دنـــــــــیا

خــــــــــــــــــــــــــــداحــــــــــــــــــــافــــــــظ هـــــــــــــــمین حـــــــــــــــــــــالا

سلام دوستای خوبم...

یه سال و شایدم بیشتر از اولین روزی که وبلاگمو با شوق و ذوق درستش کردم

می گذره...

از همتون ممنونم که تو همه لحظه های غم و شادی با من بودین...

به خدا می سپارمتون ن

 


 

دلتنگی یاس در چهارشنبه 1385/09/22 ساعت 9:59 |


خیس خستگی...

 

خسته‌تر از پروانه
سالهاست
گٍردِ رؤياهاي سرخ باغچه‌ي خويش پر مي زنم وُ
هنوز غربت تلخ هميشه را،
مزه مي كنم
من خسته ام
و هيچ حاجتي به تأييد هيچ پروانه اي نيست
كافي ست دگمه‌ي پيراهنِ پريروزم را باز كني
تا پاره پاره هايِ عريانِ عمرِ هزار پروانه را،
به سوگ بنشيني.

من خيسِ خستگي ام
بيا شانه هايت را
بالش خيلِ خستگي هايم كن
شايد شبي
زخمهايم را زمين بگذارم .

 


 

دلتنگی یاس در شنبه 1385/09/04 ساعت 12:25 |


فرض کن

 

فرض كن پاك كني برداشتم
و نام تو را
از سر نويس ِ تمام نامه ها
و از تارك ِ تمام ترانه ها پاك كردم!
فرض كن با قلمم جناق شكستم!
به پرسش و پروانه پشت كردم
و چشمهايم را به روي رويش ِ رؤيا و روشني بستم!
فرض كن ديگر آوازي از آسمان ِ بي ستاره نخواندم،
حجره ي حنجره ام از تكلم ترانه تهي شد
و ديگر شبگرد ِ كوچه ي شما،
صداي آواز هاي مرا نشنيد!
بگو آنوقت،
با عطر ِ آشناي اين همه آرزو چه كنم؟
با التماس اين دل ِ در به در!
با بي قراري ٍ ابرهاي باراني...
باور كن به ديدار ِ آينه هم كه مي روم،
خيال ِ تو از انتهاي سياهي ِ چشمهايم سوسو مي زند!
موضوع دوري ِ دستها و ديدارها مطرح نيست!
همنشين ِ نفسهاي من شده اي!
با دلتنگي ِ ديدگانم يكي شده اي

 


 

دلتنگی یاس در دوشنبه 1385/08/22 ساعت 12:29 |


 

شكايت نمي كنم، اما
آيا واقعاً نشد كه در گذر ِ همين هميشه ي بي شكيب،
دمي دلواپس ِ تنهايي ِ دستهاي من شوي؟
نه به اندازه تكرار ِ ديدار و همصدايي ِ نفسهامان!
به اندازه زنگي...
واقعاً نشد؟
واقعاً انعكاس ِ سكوت،
تنها حاصل ِ فرياد ِ آن همه ترانه
رو به ديوار ِ خانه ي شما بود؟
نگو كه نامه هاي نمناك ِ من به دستت نرسيد!
نگو كه باغجه ي شما،
از آوار ِ آن همه باران
قطعه اي هم به نصيب نبرد!
نگو كه ناغافل از فضاي فكرهايت فرار كردم!
من كه هنوز همينجا ايستاده ام!
كنار همين پارك ِ بي پروانه
كنار همين شمشادها، شعرها، شِكوه ها...
هنوز هم فاصله ي ما
همان هفت شماره ي پيشين است!
ديگر نگو كه در گذر  گريه ها گُمش كردي!!
آيا خلاصه ي تمام اين فراموشي هاي ناگفته،
حرفي شبيه « فریاد زدن» تو
در همان گفتگوي دور ِ گلايه و گريه نيست؟

 


 

دلتنگی یاس در شنبه 1385/08/13 ساعت 8:20 |


 

سلام

تا حالا نوشته هامو اینجوری شروع نکرده بودم

ولی می دونید که صبر یه اندازه داره...

می دونم این حرفایی که می خوام بگم حرف دل خیلیاست

خودم..سوده عزیزم..کیمیای مهربونم..سمیرای خوشگلم که نمی دونم چرا دلش خیلی گرفته

طیبه عزیزم..هستی خانوم که یه دنیا صبره.. و خیلی از دوستای گل دیگم که زندگی باهاشون بازیها کرده...

رها بودیم
و در آسمان آبی زندگیمان
در اوج پرواز
دنیا را شادمانه در برگهای سپید دفتر کوچک خاطراتمان رسم می کردیم
... دیروز
دیروز چه شاد بودیم
....... و امروز
او کبوتری شکسته بال
...و من اسیر سکوت در بُغض خیس خود
و آن آسمان زندگیمان
...اینک خاکستری
امروز من چه تلخ و محزونم
.........از مرگ دنیای کوچک شادی هایمان
 


 

دلتنگی یاس در پنجشنبه 1385/08/04 ساعت 10:8 |


خدایا...

 

خدای مهربانم !

تو را می خوانم ...

صدایت می کنم ...

همیشه ..................... همیشه .......... ! .............

تنها تویی که نیازم را می دانی ...

باز هم تنها تویی که می دانی ...... تنها تکیه گاه زمین و آسمانم تویی !

اما این بار خدای مهربانم ... به شکلی دیگر تو را می خوانم !

این بار سکوت می کنم ...

در برابر هر چه هست و هر چه نیست !

و با صبری ژرف تر از همیشه که تمام وجودم را فرا گرفته منتظر می مانم !

می دانی که این صبر گویای چیست ؟! ...

بگویم ؟! ... یا می دانی ؟! ...

این صبر ژرف ...

گویای تمنایی ست از نهایت وجودم ! ...

گویای خواهشی ست که تو آن را می دانی ! ...

خدای خوبم ! ...

از تو پاسخی می خواهم به زیبایی مهری که همیشه به من داشته ای !

خدای من !

بیش از هر زمان دیگری به مهربانی ات چشم دوختم ! ...

خواهش می کنم مرا دریاب !

خواهش می کنم .

 

 


 

دلتنگی یاس در سه شنبه 1385/07/25 ساعت 14:9 |


یکی بود...

 

یکی بود، فقط همون یکی بود.

اون یکی هم قدیمها بود، ولی حالا خیلی وقته که دیگه نیست.

یا بهتر از اون، خیلی وقت بود که دیگه نبود.

این یکی هم قدیمها اینطوری نبود، برای خودش کسی بود...

ولی اون یکی همه چیزش رو ازش گرفته بود، حالا دیگه هیچی نبود.

حالا اون یکی بعد از مدتها برگشته.

 ظاهرا دوست نداشته کسی بفهمه ...

ولی این یکی که مدت زیادی منتظرش بوده، اومدنش رو خیلی راحت فهمیده.

آره... اون یکی برگشته ولی نه برای موندن.

اومده تا بقیه چیزهایی رو که برای این یکی مونده رو هم ازش بگیره.

هر چند سطحی، هر چند... .

حالا دیگه قصه یکی بود یکی نبود ما هم میشه

                                    یکی بود، کاشکی نبود

با توام، آره، خود خودت.

تویی که جواب معادله بودن ها و نبودن هات یه دنیا حسرت و دلتنگیه.

قلم من دست تو امانت، هر وقت فهمیدی کی بود و کی نبود، بیا اینجا و برای همه بنویس

کی کجا بود...

 


 

دلتنگی یاس در یکشنبه 1385/07/16 ساعت 10:49 |


تو...

 

چه قدر ساده و آرام،
چه قدر صبور و صميمی،
تو در من آميختی.
باور کن تو را در اولين نماز نخوانده جستجو کردم
که هنوز به قنوت گريه نرسيده سلامم دادی.
بعد...
من ماندم و دستان پر دعايی
که به آسمان پر استجابت چشمانت آویخته شد.
اصلا بيا و تو بگو...
تو بگو کدامين سو قبله ی من است!؟

 

 

گفتنی ها كم نيست،‌ اين بغض بی قرار نمی گذارد!!!

 


 

دلتنگی یاس در دوشنبه 1385/07/03 ساعت 18:30 |


بعد از رفتنت...

 


 رفتی ... و بعد از رفتنت

باران چه معصومانه می بارید

و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد

و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره

با مهربانی دانه بر می داشت

تمام بالهایش غرق دراندوه غربت شد

و بعد از رفتن تو آسمان چشمهایم خیس باران بود

و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو

تمام هستی ام از دست خواهد رفت

کسی حس کرد من بی تو

هزاران باردر هر لحظه خواهم مرد

و بعد از رفتنت دریاچه بغضی کرد

کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد

و من با آن که می دانم تو هرگزیاد من را

با عبورخود نخواهی برد

هنوز آشفته ی چشمان زیبای توام

برگرد!

ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد

و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید

کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت:

تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو

در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم

و من در حالتی ما بین اشک و حسرت و تردید

کنار انتظاری که بدون پاسخ و سردست

ومن در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل

میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر

نمی دانم چرا؟ شاید به رسم عادت پروانگی مان باز

برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت

دعا کردم...




 

دلتنگی یاس در سه شنبه 1385/06/21 ساعت 17:4 |