تبليغاتX
قاصدک

قاصدک

در حوصله دلتنگیهایم رد هیچ بارانی نیست....

شب یلدا

 

 به نام او که موسیقی کیهانی را عاشقانه می نوازد
 
 
           نه يه شب
                     نه دو شب
                            هر شب و هر شب
                        شب يلداست
                                     شب يلداتون مبارك
 
 
    شب يلداتون مبارك

 

 

 

سلام بچه ها جون

شب یلداتون مبارک

امیدوارم شب خوب و پر از خاطره ای داشته باشین...

 


 

دلتنگی یاس در چهارشنبه 1384/09/30 ساعت 20:1 |


ای خدا چیکار کنم

برس به دادم... 


 

دلتنگی یاس در چهارشنبه 1384/09/30 ساعت 12:32 |


خواهش میکنم مثل خرسی نباش...

 

 

سنجاقک به خرس گفت عاشقت شدم. خرس گفت الان وقت خواب زمستاني

من است وقتي شش ماه بعد از خواب بيدار شدم در اينباره صحبت ميکنيم.

خرس وقتي بيدار شد سنجاقک را نديد.خرس نميدانست

 سنجاقکها يک روز بيشتر عمر نميکنند...


 

دلتنگی یاس در دوشنبه 1384/09/28 ساعت 14:55 |


عشق یعنی...

  
 
    عشق یعنی ... وقتی نور ماه سحر آمیز می شه.
 
 
    عشق یعنی ... ثبت لحظات قشنگ زندگی.
 
 
       عشق یعنی ... جدایی از همدیگه قابل تصور نباشه.
 
 
 
       عشق یعنی ... وقتی تو ملکهء قلب ها هستی.
 
 
       عشق یعنی ... با شادی و خوشبختی تا آخر عمر با هم بودن.
 
 
       عشق یعنی ... قصهء زندگی ما.
 
   
 


 

دلتنگی یاس در دوشنبه 1384/09/28 ساعت 10:45 |


قسم دروغ

 

 
 
برای قلب شکسته خودم 
 
 
چيزي نگو قسم نخور

تموم حرفات يه دروغه

کسي نگفت خودم ديدم

خونه قلب تو شلوغه
 
 
چيزي نگو لياقتت

عشق مقدسم نبود

حس ميکنم نبودي و

بودنتم يه قصه بود
تو ديگه مُردي و اين حرف آخره

بذار عشق تو هم از خاطرم بره
 

 

فکر ميکردم قلبت مال منه

اما انگار صد شاخه ميپره

اسمتو پاک کردم از تو دفترام

بيخودي قسم نخور ديگه دروغ هات نيست باورام

تورو باور داشتمو  ميخواستمت
 
 

 
چراآتيش کشيدي همه باورم

کسي نگفت بهم من خودم ديدم

اما راستشو بخواي يه چيزي  نفهميدم

چرا وقتي تورو از عشق خالي ديدم
 

جاي گريه به حالت ميخنديدم

شايدم واسه اينه که ديگه بي ارزشي

واسه همه عروسک نمايشي

تو که ميگذري ساده از اينهمه عشق

لياقت نداري ديگه با من باشي...


 

دلتنگی یاس در سه شنبه 1384/09/22 ساعت 13:40 |


تنها

تنهاتر از یک برگ

با بار شادیها مهجورم

در آبهای سبز تابستان

آرام می رانم

تا سر زمین مرگ

تا ساحل غمهای پاییزی

در سایه ای خود را رها کردم

در سایه بی اعتبار عشق

در سایه فرٌار خوشبختی

در سایه ناپایداریها...

آرام می رانم

تا سر زمین مرگ...

 

 

 

 


 

دلتنگی یاس در سه شنبه 1384/09/22 ساعت 9:46 |


پرنده مردنی ست

دلم گرفته است

دلم گرفته است

 

به ایوان می روم و انگشتانم را

بر پوست کشیده ی شب می کشم

 

چراغ های رابطه خاموشند

چراغ های رابطه خاموشند

کس مرا به آفتاب

 

معرفی نخواهد کرد

کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار

 

                                       پرنده مردنی ست...


 

دلتنگی یاس در سه شنبه 1384/09/22 ساعت 9:30 |


درد عشق
 
 
 
چشمانم در نگاهش ساعتها خيره ماند  
  
حرفي براي هم نداشتيم
 
 زيرا قلبهايمان در حال نجوا بودند
      
نميخواستم خلوتشان را بر هم زنم
 
   سكوت را ترجيح دادم
 
تا قلبهايمان درد و دل كنند
 
            چشمهايش عمق عشق را فرياد ميزد
 
هوس بوسيدن لبهايش آزارم ميداد
 
 
         عشق مقدسمان را با هوسي زودگذر آلوده نكردم
 
اما چشمانم با اندامش عشق بازي مي كرد
 
 
 
 
چه عاشقانه بود دیروزم...
 
 چه تاریکست امروزم...
 
به آتش می کشم خود را
 
   اگر فردا چنین باشد...


 

دلتنگی یاس در جمعه 1384/09/18 ساعت 11:37 |


عاشقانه ها
 
چقدر ساختگی بود شعر های تو
                                                      
  خاک عالم به سر قول و قرارهای تو
 
هیچ معلوم نشد از چه نژادی هستني
 
                                                تف به روی دل بی ایل و تبار تو
 
                                                    
چشمان تو ...
 
گریه کن ابرک معصوم ، زمینگیر شدیم !
 
 آسمان نیز نشد آیینه دار  تو
 
لحظه هایی که به هم رد و بدل می کردیم
 
 آخرش نیز نخوردند به کار من و تو
 
چقدر زود بریدی و به من بد کردی
 
  دستخوش ! همسفر ! این بود قرار من و تو ؟
 
باغ تو مزرعه ی هرزه ترین زمزمه بود
 
 
 مفتکی هم نمی ارزید بهار من و تو
 
آخرین بیت ببین ! قافیه را باختي
 
 هر چه نفرین غزل هست نثار  تو


 

دلتنگی یاس در چهارشنبه 1384/09/16 ساعت 11:29 |



 

دلتنگی یاس در یکشنبه 1384/09/13 ساعت 17:50 |


خواب میبینم بارونمو - آبی دریایی تویی
منم سراپا محو تو - چون که تماشایی تویی
تو مثل ماه نقره ای - نگین آسمون بودی
مثل شهاب آرزو - الماس کهکشون بودی

رویای من رویای من - ستاره زیبای من
بیا و رنگ عشق بزن - به غربت شبهای من...


 

دلتنگی یاس در شنبه 1384/09/12 ساعت 15:18 |


 
 به نام او که موسیقی کیهانی را عاشقانه می نوازد
 
 
fatima_1358
 
 بين حقيقت و رويا يك دنيا فاصله است
حقيقت پيشه چشمام و رويا دست نيافتني
حقيقت زندگي من تلخ و روياش شيرين
به حقيقت تلخ نزديكم و از واقعيت رويا دور
اي شيرين ترين رويا هرگز دست نيافتني نباش
آفتاب نماينده حقيقت و شب نماينده روياست
پس بيا با هم آفتابي بشيم تا حقيقت روشن شود


 
fatima_1358
 
يادم باشد حرفي نزنم كه به كسي بر بخورد
نگاهي نكنم كه دل كسي بلرزد
راهي نروم كه بي راه باشد
خطي ننويسم كه آزار دهد كسي را
يادم باشد كه روز و روزگار بر وفق مراد تنها دل ما دل
ني
نیست...


 

دلتنگی یاس در چهارشنبه 1384/09/09 ساعت 10:24 |


برای مهربونترین مهربونها به خاطر همه مهربونیهاش...


 

دلتنگی یاس در سه شنبه 1384/09/08 ساعت 10:11 |


پاییز یعنی تنپوش زیبای من
پاییز یعنی شوق پر کشیدن از زندان تن
و چه حس زيباييست آرامش
در عين بودن
در حين زيستن
بین تنگناهاي زندگي
در کنار تو ...
 


 

دلتنگی یاس در شنبه 1384/09/05 ساعت 17:4 |


روی یك طاقچه سنگی
میون دو قاب رنگی
بودن من و تو با هم
داره تصویر قشنگی


 

دلتنگی یاس در شنبه 1384/09/05 ساعت 16:29 |


عشق به این میگن!!!


 

دلتنگی یاس در شنبه 1384/09/05 ساعت 14:55 |


اگه می بینی هنوز زنده ام ...

                  واسه این که تو رو دارم ...


 

دلتنگی یاس در شنبه 1384/09/05 ساعت 14:49 |


 

 

درمانده ام....تپشهای قلب مرا نمی شنوی.......مانده ام چگونه پاسخش دهم؟..


 

دلتنگی یاس در شنبه 1384/09/05 ساعت 14:32 |


يکي داشت يکي نداشت اوني که داشت تو بودي اوني که تو رو نداشت من .يکي خواست و يکي نخواست اوني که خواست تو بودي اوني که بي تو بودن رو نخواست من.يکي آورد و يکي نياورد اوني که آورد تو بودي اوني که جز تو به هيچکس ايمان نياورد من.يکي برد و يکي نبرد اوني که برد تو بودي اوني که دل به تو باخت من. يکي گفت و يکي نگفت اوني که گفت تو بودي اوني که دوست دارم رو جز تو به هيچکس نگفت من.يکي موند و يکي نموند اوني که ماند تو بودي اوني که بدون تو نمي تونست که بمونه من. يکي رفت و يکي نرفت اوني که رفت تو بودي اوني که به خاطر تو توو قلب هيچکس نرفت من.


 

دلتنگی یاس در شنبه 1384/09/05 ساعت 14:27 |


چرا از تو نگویم؟! چرا اشکهای تو را نسرایم؟!

وقتی همه دریاها در قلب مهربان تو جریان دارند..چرا من یک قطره ی پر هیاهو نباشم؟!

چه شبها که به یاد تو فانوس دعا را در ایوان تنهایی آویختم..

چه روزها که به یاد تو با درختان پر حوصله ی گردو درد و دل کردم..

آنقدر منتظرت مانده ام که همه پنجره ها مرا می شناسند... .

یکبار آرامتر از خواب درختان به سراغ من بیا..می خواهم با شکوفه های سیب برایت تابلویی بکشم

و با اشکهایم گرد و غبار را از کفشهایت بشویم..می خواهم تمام بغضهایم بر شانه ی تو آب شود...

چرا دلم برایت تنگ نشود؟! چرا دستهای تو را ستایش نکنم؟!

چرا خوشبوترین گلهای دنیا را برای تو نچینم؟! چرا عطر ماه را در شیشه ای نریزم و به تو تقدیم نکنم؟!

دلم برایت تنگ می شود..نه هر شب..بلکه هر روز.. هر لحظه..این را عقربه های ساعت نیز می دانند..

خطوط دفترم نامت را از بر کرده اند..اگر روزی از تو ننویسم دل آبی خودکارم برایت تنگ می شود..

اگر تو نباشی غمهایم را پیش چه کسی ببرم؟!

اگر تو نباشی رنجهایم را با که بگویم؟!

اگر تو نباشی روزهای من به شب نمی رسند و شبهایم در جاده ی تاریک زمان سرگردان می شوند.

اگر تو نباشی آمدن صبح هم لطفی ندارد..

اگر تو نباشی تمام ترانه هایم را در رود خواهم ریخت..

چرا برای تو ننویسم؟! جواب کلمات پر شوری را که می خواهند به دیدار تو بیایند را چه بدهم؟

چرا حرفهایم را پنهان کنم؟!

ای آیینه ی عاطفه های بکر! همیشه و همه جا برای تو خواهم نوشت..

چه در شعله های بی رحم دوزخ و چه در خانه های مهربان بهشت برایت خواهم نوشت!!..


 

دلتنگی یاس در شنبه 1384/09/05 ساعت 14:26 |


در دلم چيزی هست٬چيزی مثل نور٬مثل عشق٬چيزی که قلبم را به روح عريان زندگی متصل می کند...

می خواستم برايت بگويم که تنهايم و چقدر دلتنگ...می خواستم برايت بگويم که مدتهاست ديگر مالک روحم نيستم...و اگر تا به حال برايت چيزی ننوشته ام٬دروغ است اگر بگويم نتوانسته ام...که می خواستم عاشقانه بنويسم و نمی دانستم چگونه....ترسم از اين بود که از سر وظيفه آنها را بخوانی...ترسم از عادت اهلی شدن بود...از اتفاق گريز...از ثانيه ای که در آن همه چيز از دست می رود.....و می رود!

می ترسم ٬عجيب می ترسم٬از گريستن بی حضور تو ٬از گفتن٬ از شنيدن ٬از نگريستن و حتی از نفس کشيدن بدون حضور تو....از بودنی تهی ٬خالی از همه معانی زندگی...می ترسم از لحظه هايی که بی وجود تو ٬به سال و قرن مبدل می شوند...از پايان های غم انگيز ونفرت بار می ترسم....

اينک برای تو می نويسم ونبودنت نيز مانع اين نوشتن نخواهد شد!برای تو می نويسم وباز می نويسم...از آهسته و صبو رعاشق بودن می نويسم...از اين تمرين هر روزه عشق در پهنه حضور تو...

باران شده ام...تند و بی وقفه و سيل آسا....راستی باران نمی خواهی؟ 

 


 

دلتنگی یاس در شنبه 1384/09/05 ساعت 14:25 |


اين روزها يك آدم ديگر شده ام...مي خندم ،گريه مي كنم....را ه مي روم....براي مادرم يك جورم...براي خواهرم يك جور ديگر...خسته شده ام از ين يك آدم ديگر بودن ...اين روزها دلم مي خواهد كه ديگر هيچ چيز دلم نخواهد....دلم مي خواهد كه دلم بميرد....دل نيست اينكه در هر چيز تورا مي بيند...تو را ميخواهد...دل نيست اينكه در هر مخلوقي نشانه هاي تورا مي بيند...فهم ندارد انگار...نمي فهمد كه تو نمي خواهيش....به هيچ وجه....به هر دري كه چاره خلاصي مي جويم،پوزخندي مي زند و مي گويد:نمي شود ،نمي تواني ،سعي نكن.....و بعد آرام وبيصدا گريه مي كند...باز من مي مانم ودل و اين بغضهاي بلند كه پايانشان را هيچ تصوري نيست..........براي هر كسي، كسي شده ام اين روزها!الا براي تو كه گمانم هنوز همان هيچكسم ....

فكر مي كنم تو هم اين راتجربه كرده اي كه هرچه حرف نزني دردت عميقتر مي شود.اين روزها دايم فرياد دارم....فرياد.

هيچ چيز در اين دنيا بزرگتر از چيزي نيست كه تو بخواهيش براي من....غصه نخور! هرچه كه تو مي خواهي....تمام شود؟چشم، تمام شود. براي همه مردم دنيا تمام شود،براي تو هم تمام شود اما براي من نه.....تمام نميشود.....حتي اگر تو بخواهي ...نه اين را ديگر به حرف تو هم گوش نمي دهم....تمام نمي شود...حكمم كن اما تمام نمي شود.....حتي اگر زير خاك هم باشم تمام نمي شود....بخند، با تمام وجودت بخند.اين را به تو ثابت خواهم كرد..حتي اگر يك روز به پايان دنيا مانده باشد.

حرفهايت شده غزلواره هاي ذهنم....ذهني كه مدام بغض مي كند....يادم هست يك روز دستهاي مرا دوست داشتي.....و خستگيهايم را پناه ميدادي....و باز ابري مي شوم و باز باران...

برايم دعا كن،دعا....تو ازمن دوري و دست دلم از دستهاي تونيز خيلي دور.من دچار خفقاني شده ام كه دارد تمام بودنم را به كام مي كشد....برايم دعا كن !


 

دلتنگی یاس در شنبه 1384/09/05 ساعت 14:24 |


تمام دنيا را که بگردي،چيزی٬کلمه ای را دردناکتر از اين نخواهی يافت که :تمام می شود.....و آنقدر پر شده ام از درد که ديگر اين چشمها طاقت ندارد ...بايد فکری به حال خودم بکنم ٬قبل از اينکه اين سکوت سرد بودنم را به غارت ببرد...

از تمام دنيا يک خاطره٬يک خاطره از يک لبخند٬کافيست که دوباره زندگی را زندگی کنم...می بينی؟ تنها خاطره يک لبخند واين برهان خلفی است بر تمام آن حرفها که تو ميزدی.....

ديگر گله نمی کنم نه از تو ٬نه از بخت بدو نه از آن خدايی که بودن مرا وامدار يک لحظه درخشيدن تو کرد....

می بينی؟بزرگ شده ام...بزرگ ..آنقدر که در پوست خودم نمی گنجم...اما ٬اين بغض لعنتی يکسره در چشمخانه ام مهمان شده و هی بزرگ می شود و مرد اين خفقان نيست دل تنگ کوچکم...

نمی دانم...شايد تمامش يک قمار بود..قماری که من از اول رو بازی کردم و تو می دانستی...و چه ساده به دلم نازيدم وندانستم که وقتی تکخال دلت را بزنند ديگر هيچ چيزی نداری...اما گفته بودم و می دانستی که با تمام دارايی ام بازی می کنم و ازين بابت سخت خرسندم.....حالا ديگر آن معنی از قمار را که تو می خواستی  فهميده ام....بگذار تمام بودنم را ببازم وقتی تو حريف باشی که حالا می فهمم معنی اين حرف مولانا را که :

خنک آن قمار بازی که بباخت هرچه بودش.....بنماند هيچش الا هوس قمار ديگر...

 هوس قمار دوباره دارم ٬حريف اگر باز تو باشی....

حالا خيلی چيز ها را فهميده ام...چيز هايی را که تو هم می دانسته ای و شايد هيچوقت اينطور که من فهميده ام ٬نفهميده باشی...امروز می دانم چه دردی دارد وقتی چشمهات دارد از اشک می سوزد ٬وقتی (دوستت دارم)دارد ديواره های سينه ات را ٬که نه تمام بودنت را به آتش می کشد ٬بخندی و از تاريخ سفر وساعت پرواز بپرسی....وقتی تمام حرفهای عالم در سينه ات جا خوش کرده اند ٬وقتی در سينه ات قيامتی برپاست٬وقتی دلت مثل بچه های لجباز بهانه می گيرد ٬فقط يک سينه می خواهد و ازتمام صداهای عالم يک صدا را می شنود و تو مجبوری بگویی:نه خبری نيست...يا حرفی از جنس سرما خوردگی بزنی که نفهمد چقدر بغض داری٬يا حرفی از جنس آتش بزنی که نفهمد داری می سوزی...وآرام بسوزی تا کسی نفهمد اين اشکها که می آيد باران نيست٬گدازه های آتشفشانی است که دارد سينه ات را منفجر می کند....

پر شده ام ...پر ..آنقدرپر که نهايتی را بر آن تصور نيست...ديگر ستاره ها هم دردی از دلم دوا نميکنند..من مانده ام پشت اين پنجره ها٬رو به شهری که ديگر در آن نيستی و نفسم می گيرد که در آن نفس می کشم و شرمم می آيد از اينکه بی تو نفس می کشم....

و باز نفسم می گيرد ازين نفس کشيدن که دلتنگی شبهای بی تويی را چکنم؟

 

دلم مي خواهد آرام وبيصدا مثل يك پرنده كوچك كه پرواز مي كند ،يك شب بخوابم و صبح چشمهام را در دورترين گوشه كهكشان باز كنم.......

به همين سادگي....ساده، مثل خودم،مثل عشقي كه دردلم داشتم...مثل نگاه ساده اي كه به آدمها دارم....مثل دلم كه يك صبح وقتي چشمهاش را باز كرد،عاشق شده بود....

نه به دنبال بهانه مي گردم  نه حرفهاي عاشقانه...نه حتي اينبار سعي مي كنم خودم،صبرم و حضور عاشقانه ام را به اشيا تفهيم كنم.

دلم دوري مي خواهد...دلم نبودني هميشگي مي خواهد....دلم نيستي مي خواهد ،نيستي از جمع تمام آدمها...آنها كه دروغ مي گويند،در عشق،در رفتار هاي عاشقانه.....آنها كه سعي مي كنند دروغ بگويند....دروغهاي بزرگوارانه...آنها كه دنيا را با بازارهاي مكاره اي كه درآن" همه چيز" آدمها حراج ميشود تا با آن بشودخوشبختي را تجارت كردد،اشتباه گرفته اند.دلم نيستي مي خواهد...نيستي ناب....

يك چيز ديگر شده ام....معجون بي دل و بي پا....دنيا برايم تنگ شده ...تنگ....از شدت عاشقي در پوست خودم نمي گنجم.....بس كه بي هواي تو مانده ام نيز....


 

دلتنگی یاس در شنبه 1384/09/05 ساعت 14:23 |


تو از شهر غریب بی نشونی اومدی
تو با اسب سفید مهربونی اومدی
تو از دشتای دور و جاده های پر غبار
برای هم صدایی هم زبونی اومدی
تا از راه میرسی پر از گرد و غبار
تموم انتظار میاد همرات بهار
چه خوبه دیدنت چه خوبه موندنت
چه خوبه پاک کنم غبارو از تنت)2
غریب اشنا دوست دارم بیا
منو همرات ببر به شهر قصه ها
(می شینم می شمرم روزا و لحظه ها)
بگیر دست منو تو اون دستات
(تا برگردی بیای بازم اینجا)
چه خوبه سقفمون یکی باشه با هم
بمونم منتظر تا برگردی پیشم
تو زندونم با تو من ازادم

***

تو از کدوم قصه ای که خواستنت عادته
نبودنت فاجعه بودنت امنیته

تو از کدوم سرزمین تو ازکدوم هوائی
که از قبیله من یه آسمون جدائی

اهل هر جا که باشی قاصد شکفتنی
توی بهت و دغدغه ناجی قلب منی

پاکی آبی و ابر نه خدا یا شبنمی
قد آغوش منی نه زیادی نه کمی

منو با خودت ببر ای تو تکیه گاه من
خوبه مثل تن تو با تو همسفر شدن

منو با خودت ببر من به رفتن قانعم
خواستنی هر چی که هست تو بخوای من قانعم

ای بوی تو گرفته تن پوش کهنه من
چه خوبه با تو رفتن رفتن همیشه رفتن

چه خوبه مثل سایه همسفر تو بودن
همقدم جاده ها تن به سفر سپردن

چی میشد شعر سفر بیت آخرین نداشت
عمر کوچ من و تو دم واپسین نداشت

آخر شعر سفر آخر عمر منه
لحظه مردن من لحظه رسیدنه

منو با خودت ببر ای تو تکیه گاه من
خوبه مثل تن تو با تو همسفر شدن

منو با خودت ببر من به رفتن قانعم
خواستی هر چی که هست تو بخوای من قانعم

منو با خودت ببر منو با خودت ببر


 

دلتنگی یاس در شنبه 1384/09/05 ساعت 14:22 |


با نام هست کننده زندگیها

رُستنی ها کم نیست ......... من و تو کم بودیم
خشک و پژمرده و تا روی زمین خم بودیم
گفتنی ها کم نیست ... من و تو کم گفتیم ....
مثل هذیان دم مرگ ...
از آغاز چنین در هم و برهم گفتیم ..
دیدنی ها کم نیست ... من و تو کم دیدیم ..
بی سبب از پاییز ...
جای میلاد اقاقی ها را پرسیدیم ...
چیدنی ها کم نیست ... من و تو کم چیدیم ..
وقت گل دادن عشق
روی دار قالی ...
بی سبب حتی پرتاب گل سرخی را ترسیدیم ... !
خواندنی ها ... کم نیست ...
من و تو کم خواندیم ...
من و تو ساده ترین شکل سرودن را در معبر باد ..
با دهانی بسته وا ماندیم ...
من و تو کم بودیم ... من و تو .. اما ...........

اما ....
اما منم مثل شما .. خسته شدم .....
بهتره که ... فراموشش کنیم ...........
فراموش که نمیشه .... تمومش کنیم ...
هر چند که هنوز .....
گفتنی ها کم نیست ...
اما خوب ... همه حرفهام که دیگه گفتنی نیست ....


 

دلتنگی یاس در شنبه 1384/09/05 ساعت 14:22 |