تبليغاتX
قاصدک

قاصدک

در حوصله دلتنگیهایم رد هیچ بارانی نیست....

 
 
                     من و تو قصه یک کهنه کتابیم
                                     
                                                              مگه نه؟!!!...
 


 

دلتنگی یاس در جمعه 1384/10/30 ساعت 23:21 |


 

به گفته حضرت علی (ع):

افتادن در گل و لای عيب نيست

آنچه عيب است ماندن در گل و لای است

عیدتون مبارک

 


 

دلتنگی یاس در چهارشنبه 1384/10/28 ساعت 19:42 |


دوست داشتن

 

...آری آغاز دوست داشتن است

گر چه پایان راه ناپیداست

من به پایان دگر نیندیشم

که همین دوست داشتن زیباست...


 

دلتنگی یاس در جمعه 1384/10/23 ساعت 14:41 |


پرواز را به خاطر بسپار

پرنده رفتنی ست...


 

دلتنگی یاس در دوشنبه 1384/10/19 ساعت 10:24 |


پاییز ما

 

از جشن رنگين برگهاي پاييزي , تا فصل خزان دلم بي تو دمي فاصله است ...
از فصل دل پاييزي تو تا وصل بهاري دوستيمان چند زمستان و شب يلدا را بايد
شمرد ؟
مي داني ؟! سايه به سايه مي شكنم , در كابوس قد خم كردن شاخه  زيردرد تنهايي پاييز...
راستي " من به كجا رسيده ام ؟ مغرب و مشرقم بگو "
با من بگو : غروب كدامين افق وسعت انتظار مرا پايان خواهد بخشيد...؟
ديدگان مشتاقم در پهنه قدوم بهاريت از ازل تا ابد..تا جاويد جاويدان گسترده است...

 


 

دلتنگی یاس در دوشنبه 1384/10/19 ساعت 9:40 |


تک ستاره

گفتی برايم ستاره بچين...چيدم ..

همه ستاره های آسمان شب را..همه
 چراغهای آسمان دل  را...تنها يک ستاره ماند .. ا

ز من نخواه تو تک ستاره
 قلبم را بچينم ..تو که نمي خواهی

 خاموش شوم و در سياهی فرو روم ؟


 

دلتنگی یاس در دوشنبه 1384/10/19 ساعت 9:34 |


شهر عشق

 

تو چشم تو یه حادثه ست که از ستاره سر تره
نجابتی تو چشماته که آبرومو میخره

خاطره هام مال خودم تموم شعرام مال تو
اگه بری تو قصه ها بازم میام سراغ تو

واسه چشمات پره شعرم تو دلیل قصه هامی
هر نفس هم نفس تو مث غم توی صدامی

نازکم از تو نوشتم گل من ترانه ای تو
مث تنهایی عاسق پر عاشقانه ای تو

منو ببر به شهر عشق گلایه ها تو خط بزن
آرزو ی آخری

اگه پر از مصیبتی غماتو هدیه کن به من
آبرومو می خری

یه نیمه جون زخمیم بیا بیا نفس بده
نفس تویی هوا تویی

داغ چشاتو وا کنو ستاره هامو پس بده
که مالک صدام تویی

 واسه چشمات پره شعرم تو دلیل قصه هامی
هر نفس هم نفس تو مث غم توی صدامی

نازکم از تو نوشتم گل من ترانه ای تو
مث تنهایی عاسقپر عاشقانه ای تو

منو ببر به شهر عشق گلایه ها تو خط بزن
آرزو ی آخری

اگه پر از مصیبتی غماتو هدیه کن به من
آبرومو می خری

یه نیمه جون زخمیم بیا بیا نفس بده
نفس تویی هوا تویی

داغ چشاتو وا کنو ستاره هامو پس بده
که مالک صدام تویی



 

دلتنگی یاس در دوشنبه 1384/10/19 ساعت 9:12 |


با من سخن بگو

 

با من سخن بگو.....
میخواهم کابوسهای شبانه ام را در نومیدی هزاران ساله

خود خاک کنم تا بپوسند شاید در پشت امیدهایم
.
.

.
شاید رویاهایم بار دیگر در صبحدمان جوانه زنند....

 


 

دلتنگی یاس در یکشنبه 1384/10/18 ساعت 19:48 |


آفتاب خاموش

 

من که می دونم من که خوب می دونم یه روزی از این روزها

یه روزی از این روزایی که تو دلم پر از غم عمرم به آخر می رسه

آره خوب می دونم که نوبت خاموشی چراغ عمره من خیلی سهل و آسان می رسه.

من که می دونم که تا سرگرم عشق و بزم و مستی ام ...

مرگ ویرونگر چه بی رحمانه مثل تو شتابان می رسه

پس چرا پس چرا عاشق نباشم پس چرا عاشق نباشم

من که می دونم به این دنیای به ظاهر زیبا من که می دونم

 به قفس این دنیا هیچ اعتباری نیست بین من و مرگ ویرونگر قول و قراری نیست

من که می دونم یه روزی از این رزوها که گم شدم تو فکر تو من که می دونم

 یه روزی از این روزها که خودم و تازه ... اجل نا خوانده و بیدادگر

سرزده میادو من و با خودش می بره راه فراری نیست نیست نیست....

پس چرا عاشق نباشم پس چراااااااااااااا...؟؟!!!!!


 

دلتنگی یاس در شنبه 1384/10/17 ساعت 13:27 |


گریه

 
 
 
 
 
دلم مي خواهد گريه كنم به حال زار اين دلم

دلم مي خواهد داد بزنم واسه رهايي از خودم

دلم مي خواهد پر بكشم به آسمون سفر كنم

روي ابرها بشينم به آدما نظر كنم
 
 
 
 

دلم مي خواهد داد بزنم همه جا فرياد بزنم

بگم ستاره گم شده خاموش و بي صدا شده

از عشقش جدا شده تازه مثل ما شده

بي نور و بي صدا شده داره حق حق ميكنه
 
 
 
اونم مي خواهد گريه كنه از اين دل بي همزبون

پيش خدا شكوه كنه آره دلش گرفته

مثل من سرشتش طالعش شوم شوم

اين دلش پر ز خون ميگن بهش غصه نخور
 
 

اينم يه جور حكمت حكمت اوني كه هميشه

بالا تر از ابر من داره ما رو ميبينه

واسمون اشك ميريزه ميگن طاقت نداره گريمون و ببينه
 
 

اونه كه مي دونه ما داريم فنا ميشيم توي راه عاشقي مثل اون خدا ميشيم

اگه اين كفر ما مي خوايم كافر بشيم توي اين دنيا ما مي خوايم عاشق بشيم
 


 

دلتنگی یاس در جمعه 1384/10/09 ساعت 15:51 |


تنها

تو هم رفتی...امروز ديگه مطمئن شدم که تو هم منو با خودم گذاشتی و گفتی بدرود...داشتم به تو و پاهات که آروم آروم روی سنگ فرش خيابون قدم می گذاشتند و دور می شدند نگاه می کردم...اصلا باورم نميشد که اين تويی...يعنی توهم از من بريدی و حاضر به ترک کردن من شدی و رفتی؟!!!لحظه و لحظه کوچکتر ميشدی...ولی مصيبت رفتنت برای من بزرگ تر می شد...تا اينکه به خودم اومدم و بدنم رو ديدم که از ترس تنهايی به خودش ميلرزيد...نفسهام تند شده بود...بغض گلوم رو ميفشرد...دست خودم نبود...دو قطره اشک از دو ديده ناباور من سر خوردن و صورتم رو نوازش کردن و به روی زمين افتادند...اشکها آنقدر زياد شدند که ديگه چيزی رو درست نمی ديدم...همون لحظه بود که برگشتی و برای بار آخر من رو نگاه کردی...ولی من نتونستم چهره ات رو ببينم به جای من اشکهای من تو رو ديدند و برای تو دست تکون دادند...سرم رو پايين گرفتم...ديدم زير پام خيس شده...وقتی برگشتم و رفتم،برگشتم يک نگاه به عقب انداختم ديدم جای پاهام روی زمين خيس از گريه نمايان شده بود...ياد لحظه ای افتادم که با هم زير بارون ايستاده بودم و حرف ميزدیم،بعد که رفتيم جای دو تا پا روبروی هم روی زمين خيس نمايان شده بود...آه که اين بار يک جای پا بود و جلوش هم خالی بود...آخه اون پای ديگه رفته بود...اينبار خيسی زمين از بارون نبود از نبود او پای دومی بود...اون که رفته بود و به من گفته بود بدرود ای...

 


 

دلتنگی یاس در سه شنبه 1384/10/06 ساعت 20:8 |


من تو رو دوستت دارم خوب می دونی

 

 

جمله دوستت دارم رو روزی صد بار توی چشمام می خونی

شب می شه چشمامو من می بندم و توی خيال

سر رو شونه های گرمت می ذارم

اگه دنيا رو به جای تو به من هديه بدن

همه دنيا رو حتی من زير پا می ذارم

من فقط تو رو می خوام خوب می دونی

اما ای کاش می تونستی تا هميشه بمونی

نه،خدايا چی می گم منو ببخش

اين منم که بعد چند وقت تو رو تنها می ذارم

 

اما اون روز مطمئن باش که دارم

همه اون آرزو ها رو زير پا می ذارم

آرزوی من محاله می دونم

موندنم با تو خياله می دونم

می دونم يه روز تو هم منو فراموش می کنی

شبا جای التماس چشم من

به صدای التماس ديگری گوش می کنی

می دونم من می رم و برات می شم يه خاطره

اونی که هيچ وقت بهت نگفت چقد دوستت داره

اما به جون خودم،جون خودت

من تو رو دوستت دارم تا هميشه

ولی خوب چی کار کنم چاره ای نيست

رفتن راهی به جز اين نمی شه...

 


 

دلتنگی یاس در سه شنبه 1384/10/06 ساعت 17:30 |


 
My Christmas Wishes for
 
You
 
 
 
My Christmas Wishes for You
 
 


 

دلتنگی یاس در شنبه 1384/10/03 ساعت 11:34 |


عشق

 

وقتی یه قناری کوچیک تو قفس داری هر روز با دیدن پرهای زرد قشنگش

و با شنیدن صدای دلنشینش دلت پرواز می کنه آرامش می گیره...یه روز که بگذره کم کم بهش

عادت می کنی به اینکه هر روز صداش رو بشنوی هر روز قشنگیش رو ببینی...

اما یه روز می رسه که می بینی حست عوض شده یه رنگ و بوی دیگه گرفته

احساس می کنی بدون اون می میری...

می خوای فقط مال خودت باشه حتی نمی خوای دیگران از صداش لذت ببرن چون می ترسی

از دستش بدی اون وقته که فکر می کنی عاشق شدی...

عشق...همون کلمه ملکوتی و رویایی همون حس قشنگ که همیشه دوست داشتی بهش برسی

و حالا به دستش آوردی می خوای هر جور شده با چنگ و دندون اونو حفظ کنی حتی به قیمت

زندونی کردنش در قفس!!!(اما این عشق نیست!)

زمانی عاشقی زمانی می تونی ادعا کنی که عشقت واقعیه که رهاش کنی در قفس رو باز کنی

و بذاری پرنده قشنگت پرواز کنه ...آزاد...آزاد...

بذاری اونقدر بره که تو انتهای آسمون ببینیش...مطمئن باش اگه دلش عاشق باشه و اگه برگشتنی باشه

بر می گرده و اون وقته که عشق شکوه و عظمتش رو نشون می ده و تو واقعا خوشبختی...

اما اگه بر نگشت...بسپاریش دست خدا ! بذاری اونقدر پرواز کنه که تا به اون جایی که می خواد برسه

به همونجایی که دل کوچیکش شاد باشه و احساس سعادت کنه.وتو...

درسته که دیگه مال تو نیست و برای تو اواز نمی خونه درسته که تحمل نبودنش و نداشتنش خیلی سخته

اما اگه اون راضی و خوشحال باشه تو هم باید با خوشبختی و شادی اون خوشحال باشی و باز هم براش

آرزوهای زیبا داشته باشی.

اگه تونشتی این کارو بکنی   تونستی به یه احساس خدایی برسی  تونستی حتی اگه ترکت کرد بازم این

حس قشنگ رو توی دلت حفظ کنی و عشقت رو بهش ابراز کنی

اون وقته که می تونی ادعا کنی عاشقی و به عشقت افتخار کنی...

 


 

دلتنگی یاس در جمعه 1384/10/02 ساعت 11:47 |