تبليغاتX
قاصدک

قاصدک

در حوصله دلتنگیهایم رد هیچ بارانی نیست....

 
پیانوی خالی از نت
صدای خالی از حنجره
سکوت خالی از هیجان
نگاه پر از مرگ دوباره
و التماسهاي بيهوده براي ماندن
---
؟؟


 

دلتنگی یاس در شنبه 1385/01/26 ساعت 14:35 |


 

انگار دنیا با این بزرگیش جایی واسه نفس نداره...

 


 

دلتنگی یاس در جمعه 1385/01/25 ساعت 11:55 |


میمیرم برات...

 

میمیرم برات نمیدونستی میمیرم بی تو بدون چشات

رفتی از برم تو نمیدونستی که دلم بسته به ساز صدات

ارزومه که نمیدونستی که من میمیرم برات

 

 

نمیخوام بیایی

نمیخوام میون تاریکی من تو حروم بشی

 

 

نمیخوام ازت

نمیخوام مثل یه شمع بسوزی برام تا تموم بشی

برو تو بزرگی میخوام که فقط ارزوم بشی ...

 


 

دلتنگی یاس در پنجشنبه 1385/01/24 ساعت 20:21 |


علامت سوال...

 

امشب ميخوام از چيزي برات بنويسم كه مدتهاست شده واسم يه كابوس
از علامتهاي سوال
از اون همه سوال بي جوابي كه هر شب براي من ثانيه هاي پر از انتظار رو رقم ميزنن
از اون همه علامت سوالي كه ميدونم ندانسته،ميميرم
از اينكه چرا من؟؟؟
چرا تو؟؟؟
چرا ما؟؟؟
چرا بايد همديگه رو ميشناختيم؟؟؟
اينها همش هيچ
چرا ما مثل همديگه ايم؟؟؟
چرا تو سعي ميكني دردهاتو از من،و من از تو پنهون كنم؟؟؟
چرا هر وقت ميگفتم "دوست دارم" تو ... ؟؟؟
چرا هر وقت همديگه رو ميديديم ميگفتي:زود ميخوام برم،كار دارم
من ميدونم واسه چي ميخواستي زود بري
آره تعجب نكن
من فقط جواب همينو ميدونم
چون ميخواستي من از غصه هات چيزي نفهمم
هميشه همين كارت منو آزار ميداد
آخه چرا؟؟؟
ديگه نميتونم بيشتر از اين بنويسم
وقتي ميخوام واسه بنويسم،نميتونم دليلشم نپرس
...
من نمی توانم بیشتر از این درد تو را درمان کنم
جز اینکه تو بتوانی درد مرا
ولی در نهایت ما ممکن است ببوسیم اشک های اندوه را
از چهره ی همدیگر
با دلسوزی قلب هایمان
در حالیکه ما هر دو به یاد می آوریم
گذشته یک زخم است
که خوابیده بالای هدیه ها
---
؟؟


 

دلتنگی یاس در چهارشنبه 1385/01/23 ساعت 23:34 |


تموم زندگیم...

 

تا حالا شده که کسی تموم زندگیت بشه؟
یا این که خودت احساس کنی تموم زندگیته؟
تاحالا شده که از شدت دوست داشتن دست به دامن گریه بشی؟
تا حالا شده هر روز به یاد کسی باشی و قلبت از شدت دلتنگی تند تند بزنه؟


 

دلتنگی یاس در چهارشنبه 1385/01/23 ساعت 23:31 |


بی تو...

 

بی تو
وقتی تنها میشم
تنهای تنها
وقتی که شب میشه
تاریک تاریک
وقتی که آسمون ابری میشه و بارون میاد
آروم و نم نم
وقتی یادم میاد که نیستی
دلم میگیره
اونوقته که آروم و بی صدا
تنهای تنها زیر آسمون این شب تاریک بارانی پیش خدا گریه خواهم کرد
؟؟

..............................................................................................................

دوستت دارم
آنقدر،که وقتی نیستی
دلم برای تمام زیبایی ها تنگ میشه
دوستت دارم
آنقدر،که وقتی نیستی
تازه چشمانم نور مهتاب را میخواهد
دوستت دارم
آنقدر،که وقتی نیستی
بارون من و به کوچه ها میکشونه
دوستت دارم
آنقدر،که وقتی نیستی
تو رو به خدای عاشقا میسپارم
؟؟ 


 


 

دلتنگی یاس در چهارشنبه 1385/01/23 ساعت 10:55 |


 


 

دلتنگی یاس در چهارشنبه 1385/01/23 ساعت 10:9 |


خواهم رفت شاید امروز ...شاید روزی دیگر

 

خستم از این گفتنها و نرفتنها

از این این بی هدف پرسه زدنها

از این مترسکا

از ایکاشها و از این ...

از التماس دعاها و از بی تفاوتی خدا

 

 

 

گاهی وقتا حس میکنم دارم خفه میشم

انگار دنیا با این بزرگیش جایی واسه نفس نداره

نمیدونم شاید از سیاهی خودمه که نمیتونم سفیدی دنیا رو ببینم

آرزو میکردم ایکاش ما انقدر به هم محتاج بودیم که بی نگاه هم

بی نفس هم میمردیم!

اونوقت شاید همدیگه رو تنها نمیزاشتیم!

خستم از این آرزوها!!!

 

---

؟؟


 

دلتنگی یاس در چهارشنبه 1385/01/23 ساعت 9:37 |


 

اگه یه روز ورق زدی

دفتر خاطراتتو

یادت بیاد قلب منم

می شینه چشم به راه تو

آره برو ولی بدون

اینجا یکی می مرد برات

باور نکردی عشقشو

اگه قسم می خورد برات

می ری برو ولی فقط

اینو یادت باشه عزیز

اشک زلالتو جلو

چشم غریبه ها نریز


 

دلتنگی یاس در پنجشنبه 1385/01/17 ساعت 10:55 |


تو مثل...

 

 

تو مثل خواب نسيمي به رنگ اشك شقايق
تو مثل شبنم عشقي به روي پونه عاشق
تو مثل دست سپيده پر از تولد نوري
تو مثل نم باران لطيف و پاك و صبوري
تو مثل مرهم ياسي براي قلب شكسته
تو مثل سايبان اميدي براي يك دل خسته
تو مثل غنچه لطيفي به رنگ حسرت شبنم
تو مثل خنده ياسي و مثل غربت يك غم
تو مثل جذبه عشقي در انتظار رسيدن
در امتداد نوازش گلي ز عاطفه چيدن
تو مثل نغمه موجي غريب و آبي و ساده
شبيه شاخه گلي كه افق به چلچله داده
تو مثل چكه مهري ز سقف سبز صداقت
تو مثل گريه شعري بروي صفحه غربت
تو مثل لذت رويا تو مثل شوق نگاهي
هزار مرتبه خورشيد و صد افق پر ماهي
تو مثل لطف بهاري پر از شكوفه خواندن
تمام هستي من شد ميان شعر تو ماندن
تو مثل هر چه كه هستي مرا به نام صدا كن
براي اين دل سرگشته وقت صبح دعا كن
...


 

دلتنگی یاس در چهارشنبه 1385/01/16 ساعت 10:56 |


خیلی بدم نه؟...

 

 

صندلی در جاده منتظر است... آفتاب می آید می رود.... باران می آید و می رود... برف  می آید می رود....

اما تو نه از جاده می آیی نه از قلب من می روی ....!

 

***

از چه رو با من این گونه مهربانی ؟! از چه رو بدی ها را برای خودت نگه می داری ؟!

 سر بر زانو که بگذازم و چشم بر هم .... مهربانی توست....

ییغام آور دوستی و مهر قاصدک بودی... روزهایی که می شکستم....

اما می دانی که این گونه پیمان بستن و دلتنگ شدن بیهوده است.....

من همان دورتربمانم برای گلهای خانه ی کوچکت بهتر است به نبودنم عادت می کنند.....

می دانی باران که بزند ... ابرها که از صورت آسمان تار بروند این باد پاییزیی یر رنگ که تمام شود .... تو می مانی و خودت... و یه دل تنگ ... بگذار بر سر پیمان روز اول بمانیم – همان دور دور – در هیاهوی روزهای نیامده که گم شوم ....

اگر دیگر به مهر نخوانمت و به دوستی میلادت را مهمان نشوم ... شاید باور کنی که خنکای مرهمی نیستم که شعله ی زخمی شاید....

نگاهم به یشت سر مانده ... و سنگ شده (همان حکایت زن لوط) سنگها دروغ نمی گویند ... باور کن... – نمی خواهند بشکنند ... تنها می خواهند بر سر پیمانت بمانی – مرا آنگونه که هستم به یاد بیاور نه آنگونه که بر تنهاییت تصویرم میکنی ...

نقشهایی که می زنی نقش من نیست .... طاقتی باد برده و چشمانی که هاشور خورده ی مهری دور است و گاه به اشک می نشیند هر روز دلتنگ می شود و دل می سپارد که بیاید و ببرد هرچه رفتنی است .....

اینها را ندیدی ؟! نقش من است ....!

نمی خواهم که خط بیاندازد تنهاییت را ....

بگذار  نبودن را تمرین کنیم !!

 نمی خواهم .. نمی خواهم دلتنگ دل تنگ من باشی ......!!!

 

 

 

 


 

دلتنگی یاس در سه شنبه 1385/01/15 ساعت 16:50 |


با تو ...

 

با توام ای که نگاهت
منو با عشق آشنا کرد
تو دلم حرم نفسهات
فصل سرما رو فنا کرد
تويي اونکه تو وجودت
نيمی از خودم رو ديدم
با حضور عاشقونت
به خود خودم رسيدم

با تو شادم باتو مستم
دستتو بذار تو دستم
بی تو جون ميدم به ظلمت
با تو عشقو می پرستم

گم شدم تو شب چشمات
تو شدی فانوس راهم
تو شدی ماه و ستاره
تو شب سرد و سياهم
با حضورت ميشه حس کرد
يه نفس بوی بهارو
ميشه از لبای تو چيد
عطر باغ قصه هارو



من مسافری غريبم
توی جاده ی نگاهت
که چشام مثله قدمهات
تا ابد مونده به راهت
باورم کن که فقط تو
تويي معنای وجودم
تو بيا تا غم دوريت
نره توی تار و پودم

با تو شادم باتو مستم
دستتو بذار تو دستم
بی تو جون ميدم به ظلمت
با تو عشقو می پرستم


 

دلتنگی یاس در دوشنبه 1385/01/14 ساعت 17:36 |


شب حوصله می سوزد...وقتی تو در خوابی...

 

امشب، باز بیدارم... امشب ، می نشینم بالای سر خیالت تا تو بخوابی. تا تو آسوده بخوابی. امشب، تا صبح نگاهت می کنم. وقتی که می خوابی، چقدر از همیشه معصوم تری! دلم می خواهد چشم بدوزم به چشمان نازنینت، وقتی خوابی. دلم می خواهد بنشینم کنارت، مراقب باشم که کسی، چیزی، صدایی، پرده ی نازک خواب لطیفت را پاره نکند. رویا می بینی؟!... چه زیبا لبخند می زنی توی خواب! چقدر چشمان زیبایت آرامش می بخشد توی خواب! تو چقدر آرامی!... دلم می خواهد همیشه از این آرامشت قرار بگیرم. دلم  می خواهد قرار همیشه برقرار من باشی...

چقدر روزهای نبودنت دیر می گذرد...
چه سخت است نبودن مهربانی ات...
چه تلخ است لحظه های بی تو بودن...
چقدر حس لبخندهای مهربانت آسمانی ست...
چقدر انتظار برای دیدنت، برای شنیدنت، شیرین است!...


 

دلتنگی یاس در دوشنبه 1385/01/14 ساعت 10:58 |


 

وقتی تو غصه می خوری به بودنم شک می کنم...

 


 

دلتنگی یاس در شنبه 1385/01/12 ساعت 14:32 |


 

اين بار که ديدمت،
همه رقص مي شوم،
پر کبوتر
ناز شکوفه...
اين بار که ديدمت ترانه مي شوم.
اين بار که ديدمت،من نه !
ديگري مي شوم.
زمزمه ي هذيان هاي تب ات،
قصه ي بلند شب بيداري ها،پريشاني ها
اين بار که ديدمت
تو ، خود تو مي شوم...

 


 

دلتنگی یاس در شنبه 1385/01/12 ساعت 10:12 |


آسمان آبی من...

 

پشت کدامين لحظه بن بست جا ماندي تا ببيني
دختري اينجا مي خواست در تنهايي خويش آسمانش را باتو قسمت کند؟؟؟...
وسعت آسمان تو آنقدر بزرگ بود که حتي تجسم آسمان کوچک من در آن گم شد....
هيچ کس ندانست در بي پناهي شبهاي بي ستاره ام
چقدر لبان و قلبم پر از ستاره و دوستت دارم بود.....
و من چقدر بر حقيقي بودنش برخود ميباليدم....
اما..............
شايد که ديگر مهم نيست
که از تو گلايه کنم......
ديگر از خدايم هم نخواهم پرسيد
که چرا سهم من از اين همه سکوت و گذشت و عشقي بي آلايش
چيزي جز سركوب غرور ، سنگسار احساس و منطقهاي بي دليل نبود؟؟؟.......
من ميروم تا در پس ستارگان خاموش خويش گم شوم
بي آنکه تو را در آسمان کوچکم گم کنم.......
و ديگر هرگز از تو نخواهم پرسيد
که چــــــــــــرا وسعت آسمان تو
آنقدر بزرگ بود که حتي تجسم آسمان کوچک من در آن گم شد؟؟

مهربانم آرزو ميکنم دلت هميشه بهاري باشه و آرزو ميکنم

شقايق هاي وجودت هيچ وقت پرپر نشه و قصه ي غصه هات روزي به پايان برسه .

من به يادت هستم
هرکجايي هستي
فصل گرما يا سرما
آن چه بايد اين است:
دوستت دارم .



 

دلتنگی یاس در شنبه 1385/01/12 ساعت 10:1 |


پشت همه اون صفرها ...

 

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

تو تمام لحظه هات منتظره  يکي هستی که بگذاري پشت همه اون صفرها،

صفرهائی که فقط به اميد اينکه يه روزي يه يکی بياد پشتشون،

 تحملشون میکنی و وقتي يک رو پيدا کردي و  ديگه حسش کردي،

می بیني اگه نباشه واقعا  همه  صفرن. حالا   ديگه ميدوني و

  با تمام وجودت حس کردي که  همون يک ست که به همه چیز  ارزش ميده ...

 و ميترسي از اين که ...  ميترسي از اين که يکت... نه نميترسي ...

 


 

دلتنگی یاس در جمعه 1385/01/11 ساعت 13:26 |


مث ارکیده...

                                                                  

 

 شاخه ای تکیده؛ گل ارکیده با چشمای خسته ؛ لبهای بسته

غم توی چشماش آروم نشسته شکوفه شادیش از هم گسسته آه

آشنای درده؛ خورشیدش سرده؛ تو قلب سردش غم لونه کرده

مهتاب عمرش در پشت پرده؛ هر ماه سالش پائیز سرده آه

دستای ظریفش تو دست مادر؛ پیکر نحیفش چون گل پرپر از محنت و درد آروم نداره ؛

سایه سیاهی رو بخت شومش؛ ارکیده تنهاست زیر هجومش طوفان درد پایون نداره...

دست من و تو می تونه با هم قصری بسازه با رنگ شبنم

شکوفه ای که غمگین و سرده ؛ گل ارکیدست نمیره کم کم

بیا نذاریم گل ارکیده ؛ گلی که چهرش پاک و سپیده

که توی پائیز شاخه بیده ؛ بهار ندیده ؛ بمیره کم کم


 



 

دلتنگی یاس در پنجشنبه 1385/01/10 ساعت 13:53 |


همه هستی من...

      

 

 

 

من فقط جوونه بودم به امید تو شکفتم

مث يه گلدون تنها؛به هواي تو نمردم                                          

من مث يه بغض خالي ،فقط از گريه پر هستم

مث اشكاي دروغي،تو نقاب چهره هستم                                            

من مث يه كهكشونم،ولي تو مث يه دنيا

من ميخوام پيشم بموني،توي امروز، توي فردا                                                   

تو مث دريا زلالي،من مث ماهي ها تنها

با تو معنا ميشم اما،ميمرم براي دريا                                         

من همون ستاره هستم،تو كه ماه آسموني

واسه ي دلتنگيِ من ،مث آه عاشقوني                                         

توي خلوتم نگاهت،مث خنجري برنده است

قلبمو شكسته اما،عشقتو جايي نبرده است                                               

من چشام باروني ميشه،هر دفعه تو رو نبينم

دوست دارم مث بيابون، خشك باشم ولي نميرم                                                    

من ميخوام پرنده باشم،بپرم رو بام چشمات

از تو چشماي قشنگت،ببينم من همه دنيات                                             

اگه خواست يه روز نباشه، توي خلوت شبونه ام

    اي خدا!كاري كن اون شب،از غم عشقش بميرم                                                    

                                                   

 


  



 

دلتنگی یاس در پنجشنبه 1385/01/10 ساعت 13:40 |


I’m MISSING YOU

 My Love 

                                                                








 

دلتنگی یاس در سه شنبه 1385/01/08 ساعت 15:22 |


تو...

 

 

پشت پنجره ايستاده ام...
با گلي گوشه ي موهام
و بعد
مي آيي؟؟؟
نيايي
من از
دلتنگي تو
تمام ميشوم...


 

دلتنگی یاس در دوشنبه 1385/01/07 ساعت 15:6 |


پری ناز کوچولو...

 
 
پری ناز کوچولو، رفتی خونم شده ویریون
دلم از بی کسی خونه، نمی تونه که بخونه
 
حرفای نگفته مونده، ولی دل باید بدونه
اون که رفته دیگه رفته، نمی خواد دیگه بمونه
 
نمی خوام که باز بیایی، اون چشاتو من ببینم
خاطرات باز جون بگیرن، باز دوباره من بمیرم
 
نمی خوام که باز بیایی، توی تاریکی بسوزی
آخه حیفه تو عزیزم، که با من... با من بمونی
 
عزیزم سرت سلامت،هر جا رفتی هر جا هستی
برو که دنیا دو روزه، قلب تو هیچ وقت نسوزه
 
نازنین اینو نگفتم، که تو رو گریون ببینم
الهی برات بمیرم، اشکتو هیچ نبینم
 
 
عزیزم اینو می خونم، که دلم آروم بگیره
آخه طفلکی می سوزه، طفلکی بی تو می سوزه
 
 
پری ناز کوچولو، نگو قسمتم همین بود
نگو سرنوشت نوشته، سهم من از تو همین بود
 
عزیزم غمت نباشه، برو که رو به رو نوره
برو ما تنها می شینیم، واسه ی عشقت می میریم
 


 

دلتنگی یاس در دوشنبه 1385/01/07 ساعت 14:27 |


دلم برایت تنگ است...

 

از تو جدا شده است ...دلم نه...

از این همه آبی ...از اینهمه آسمان که تا زمین چیده شده است...از این همه

 آوای موج که عاشقانه بر شانه هایم می گذرند...از اینهمه پرنده که

مرا به یاد بهشت می اندازد...عبور می کنم و به سوی آنهمه خاکستری می آیم

قسم می خورم که با چشمهای تو دیدم ...با نفس تو نفس کشیدم... با دل تو

گریستم... دلم برایت تنگ شده است شیرین ترین رویای زندگی... دلم برایت تنگ

است و می دانم به سوی تو باز نمی گردم...

و در این همه آرامش و زیبایی ...مسخ شده ام ... همه جان شده ام و غرق در این

آوای دل انگیز ...به رویای تو غرقم...

فکرش را بکن ...مرگ که لحظه ای فرا می رسد و پنجه در پنجه جانم می اندازد

و از ذره ذره تنم بیرون می کشد... و این من تهی... این دل تهی ... این جان 

بی تن... هر یک گوشه ای ... تن را به خاک ...جان را به آسمان خواهند سپرد

و دل را ... به فراموشی... فکرش را بکن...همین جا...همین حال... که من اینجا

همه وجودم را به دست آوای خوش بهشت سپرده ام ...بیایی...نزدیک من

بنشینی... چشم در چشمم بدوزی... دستهایت را آرام آرام به سویم درازکنی

و آنگاه که در جذبه سکوت در رویای تو ام ... ناگاه همه چیز سیاه شود... مثل

وقفه میان دو حلقه فیلم...آنروزها که شانه به شانه هم چشم بر پرده

می دوختیم و یک لحظه در سیاه مطلق فرو می شدیم ... تا باز با شمارش

معکوس ... به دنیای رنگها باز گردیم ...

اما اینبار شانه ام نه به شانه تو...به خاک سرداست ... و می دانم اینبار که در ابدیت

 فرو می شوم نگاه تو را جستجو گر و مهربان ... ندارم... می دانم که اینبار

 شمارش معکوس ... تا انتهای دنیا ادامه خواهد یافت... و انتظار بس طولانی ...

 و بدون مرگ ... که من اینبار خود مرگم...

دلم برایت تنگ شده است قرار دل...و این... اینهمه تلخ کرده است

باز هم بهت میگم دوست دارم...

 


 

دلتنگی یاس در دوشنبه 1385/01/07 ساعت 12:24 |


واقعی نیست ولی واقعیت داره ...

 

یادته یه روز قرار شد یه جاده رو دوتایی با هم دنبال کنیم.....یادته؟
چه جاده سبزی بود....چه جاده قشنگی
همین که می تونستم گرمی دستاتو احساس کنم خودش یه دنیا بود واسم
من و تو .. تو یه جاده سبز ... و فقط علاقه و دوست داشتنمون بود
 که ما رو بهم پیوند داده بود
به یه دوراهی رسیدیم....یه دوراهی که از همون دوردست ها با دیدنش ترسیدم
کنارش یه دشت قشنگ بود ، پر از گلای شقایق
ازت خواستم منتظر بمونی تا برم واسط یه دسته گل سرخ بچینم
می خواستم یه تاج سرخ رو سرت بذارم
می خواستم وقتی گل ها رو بهت می دم اونقدر نگام کنی که
دویدم به طرف دشت....می خواستم از اون آخر آخرا واسط گل بچینم
دویدم....دویدم....رسیدم آخر دشت
هر چی گل شقایق بود چیدم و برگشتم
وقتی برگشتم شب بود
سر دوراهی هیشکی نبود
اشکام در اومد...گریم گرفت...زار زدم
داشت بارون می یومد...تو نبودی
خدایا از کدوم راه برم؟
یعنی چی؟چرا نیستی؟
رفتم سمت راست...غافل از اینکه تو از این طرف نرفتی
تا آخر آخرش رفتم....تموم شد...دیگه جاده نبود...کاش بودی
اگه بودی می شد یه فکری کرد ... می شد برگشت یا شایدم همون جا موند
می شد یه کلبه ساخت و موند...می شد بازم گرمی نگاهتو احساس کرد
ولی حالا بدون تو...
اینجا داره برف می یاد...هوا سرده...هوا تاریکه
و آخر جاده ای که من انتخاب کردم یه دره
می خوام برگردم
برم جاده سمت چپ...می دونم پر از دوراهیه ... ولی من دنبالت می گردم

می دونی ، هیچ وقت فکر نکردم یه دسته گل منو از تو جدا کنه
همیشه فکر می کردم همین گلها هستن که احساس منو به تو می گن
همین گل های زیبا هستن که باعث می شن یه ربع تو عمق نگاه همدیگه غرق شیم
ولی حالا باعث شدن تو نباشی
اگه یه روز ببینمت کلی سوال ازت دارم
چرا منتظرم نموندی؟
چرا تنهام گذاشتی اونم تو جاده ای که دوتایی شروع کردیم؟
چرا نگفتی برگردیم اگه می خواستی بری؟
چرا رفتی؟
چرا؟چرا؟چرا؟
اگه یه روز دیدمت واسه همه سوالام جواب می خوام
واسه همشون
می دونم اون روز دور نیست
می دونم گل ها با اینکه عشق منو به تو می رسونن هیچ وقت اجازه ندارن ما دوتا رو از هم بگیرن
می دونم یه روز پیدات می کنم و اونوقته که هیچ وقت به گلا اجازه نمی دم تو رو از من بگیرن
اون روز دور نیست
یه روز می یاد...



 

دلتنگی یاس در یکشنبه 1385/01/06 ساعت 14:5 |


شبای زمستون...

 

یاد اون شب زمستانی بخیر

              یاد اون همه شادمانی بخیر

                              شبی شاد به وسعت دل ما

                                             شب رسوایی تنهایی ها

 شب فراموشی لحظات

          عشق بازی در کوچه  خاطرات

                                     شب میلاد ما از نو

                                          شب شعر سپردن به ترانه

  اون شب ما به اوج ترانه رفتیم

                     ما عکس ماه و از آب گرفتیم

                                   ما با دستامون ستاره ساختیم

                                               فاصله هارو توی گور انداختیم

  وای که چه با شکوهه شب ما

                      نت به نت خوندن از ترانه ها

                                     من و تو باریدیمو باریدیم

                                                   ما به مرگ جدایی خندیدیم

  شونه به شونه بودیم و دست در دست

                        صدای قلب تو بهترین ترانست

                                     حالا دیگه زمستونم تموم شده

                                             شادی اون شب سالهاست حروم شده

   گرمی دستت فراموشم نمی شه

                 اون شبا بر نمی گرده دیگه نمی شه

 شعر از امین عزیز

 

 


 

دلتنگی یاس در شنبه 1385/01/05 ساعت 12:32 |


تو...

 

 

 

 

 

 

معنای زنده بودن من با تو بودن است

نزدیک , دور , سیر, گرسنه ,

رها, اسیر

دلتنگ , شاد

آن لحظه ای که بی تو سراید مرا مباد!

مفهوم مرگ من

 در راه سرفرازی تو , در

کنار تو مفهوم زندگی است .

 معنای عشق

نیز در سرنوشت من با تو ,

 همیشه با تو

برای تو زیستن است

 

 


 

دلتنگی یاس در پنجشنبه 1385/01/03 ساعت 11:10 |


مهمترین حرفام ...

 

می خوام که با تو بزنم

سر بزارم رو شونه هات

مثل خودت حرف بزنم

تو و کوچه های زندگی

هر چی دارم به سادگی

برات بگم یا که نگم؟

اینو خودت برام بگو.......

گفتی میای به دیدنم

گفتی میمونی تو پیشم

این حرفای قشنگتو

باور کنم یا نکنم؟

اینو خودت برام بگو...........

بزار برات ساده بگم

ساده بگم دیوونتم

از عشق تو تو کوچه ها

داد بزنم یا نزنم؟

اینو خودت برام بگو.........

اگر برام مجنون باشی

اونوقت برات لیلی میشم

به هر بیابون واسه تو

سر بزنم یا نزنم ؟

اینو خودت برام بگو.......

تابلوی زندگیم

قشنگ شده با بودنت

اکنون که  امیدم شدی

آرزوهای فردا رو

با آبی های عشق تو

رنگش کنم یا نکنم؟

اینو خودت برام بگو........

اون موهای خرمایی تو

که میریزی رو شونه هات

نمی دونم چی کار کنم

شونه کنم یا نکنم؟

اینو خودت برام بگو.......

حالا که با شور صدات

با وعده ها و خنده هات

قاتل غصه هام شدی

به خاطر این خوشحالی

ساز بزنم یا نزنم؟

اینو خودت برام بگو........

دو چشمون قشنگتو

که این طوری خمار شدن

با تموم اون مژه ها

قاب بگیرم یا نگیرم ؟

اینو خودت برام بگو..........

گذشته های تلخمو

بخاطرت ریختم بدور

حالا فقط تورو دارم

به بودت تو زندگیم

عادت کنم یا نکنم؟

اینو خودت برام بگو........

از شبهای ساکت و شوم

خاطرات بدی دارم

حالا که تو کنارمی

این شبهای کشنده رو

سحر کنم یا نکنم؟

اینو خودت برام بگو........

گفتی که پایان نداره

حضور تو تو زندگیم

پس اینهمه درد و غم

داد بزنم یا نزنم؟

اینو خودت برام بگو.......

با روزای غریبی و

زانو بغل گرفتن و

با هق هق های بیصدایم

دستو واسه خدافظی

تکون بدم یا که ندم؟

اینو خودت برام بگو........

اینطور که شاعرت شدم

شبگرد عاشقت شدم

بخاطر سرودنت

توی کوچه ها زیر بارون

چتر بگیرم یا نگیرم ؟

اینو خودت برام بگو........

حالا که همراهم شدی

واسه وفاداریم تو و عشق

از همین جا تا کهکشون

پل بزنم یا نزنم؟

اینو خودت برام بگو........

این شعری که سرودمش

تمام حرف دلم بودش

با تموم قافیه هاش

تقدیمت کنم یا نکنم؟

اینو خودت برام بگو.........

 


 

دلتنگی یاس در چهارشنبه 1385/01/02 ساعت 11:42 |