تبليغاتX
قاصدک

قاصدک

در حوصله دلتنگیهایم رد هیچ بارانی نیست....

این روزهای من...

 

پشت پنجره اتاقم قاصدکها صف بسته بودن .فکر میکردن تو این اتاق که تنها سکنه اش یه دختر دیوونه سربه هواست حتما خبراییه . گاهی هم خبرای عجیبی برام می آوردن از دل دلهای یاس تو باغچه وقتی با شنیدن صدای قناری زندونی قفس تو حیاط همسایه عاشق می شد و گل می داد. عطرش سرتاسر این کوچه بن بست رو میگرفت و رسوا می شد.

گاهی حوصله ام سر می رفت...رو تختم دراز می کشیدم و ابر بازی میکردم.هرکدوم از قاصدکها رو سوار یه تیکه ابر میکردم و تو گوششون یه عاشقونه می خوندم و با یه بازدم راهیشون میکردم....بین اتاقهای دوستام تقسیمشون میکردم و حال و هوای اونهاهم بارونی می شد.دوستام غزلهاشونو رو برام میفرستادن...با بوسه...

سر و سری داشتم با ماه...فقط با من درد دل میکرد...شبها که تو آغوش آسمون خودشو جا میکرد و ستاره ها دورش مینشستن ،آسمون برامون قصه میگفت....ستاره ها میرفتن بازی چشمک بازی و من و ماه تا سحر درد دل میکردیم...سکوت پرمعنی اینهمه قرن دور زمین گشتن رو میفهمیدم....صورتش سفید شده بود...مثل این روزای خودم....

دیگه به یاد نمی آورم چی شد...فقط می دونم که این روزها یاکریمها مدام برای بهتر شدنم ذکر میگن. یاس سفید هر روز با قاصدکها بهم سر می زنه و برام شعر می خونن.ستاره ها حالشون خوب نیست...حوصلشون سر رفته...هرچی می گم خوبم باور نمی کنن...آسمون هم دیگه برای طفلکیها قصه نمی گه...ماه از بس حرفهاش مونده تو دلش و درد دل نکرده باد کرده....پروانه هامم که چند وقت پیش خودکشی کردن....حال من از این بدتر نمی شه....

طرح زدن هم فراموش کردم.قاصدکها ازم خجالت می کشن...از بس بی خبری برام آوردن....اما من دلم براشون تنگ شده ... آخه این روزها عجیب سربه زیر شده ام. تو اتاقم خبری جز پریشونی نیست...از ابر بازی هم خبری نیست...بوسه های دوستانم همه تلنبار شده رو دستشون...دیگه قاصدکها بهشون سر نمی زنن که غزلهاشونو برام بیارن....

ابر....فقط ابر نا امیدیه که رو چادر نمازم بارید و بوی خدا رو ، عطر نرگس و یاس رو شست و با خودش برد...دیگه من چه جوری عاشق بشم؟

تو بگو به چی دل خوش کنم...همه دنیامو ماتم گرفته....به چی امید ببندم؟....چه جوری عاشق بشم؟

 

 

 


 

دلتنگی یاس در سه شنبه 1385/03/30 ساعت 0:22 |


بابا ما رو تنها گذاشتی...

 

صدایم را می شنوی ؟
می خواهم برایت حرف بزنم ...
می خواهم از هزار و یک قصه ی زندگیم بگویم ...
از تمامی روزهایی که گذشت و تو هیچ کدامشان را ندیدی ...
من راه رفتم و تو ندیدی ...
من حرف زدم و تو نشنیدی ...
در تک تک تجربیات کوچک و بزرگ زندگیم تو نبودی که همراهیم کنی ...
نبودی که کمکم کنی ... نبودی که دستم را بگیری ...
نبودی که آغوش گرمت پناهگاه اشکهایم باشند ...
با نبودنت چه کنم ؟
....
حالا سالهاست که از خودم می پرسم ....
با نبودنت چه کنم ؟
و هر سال که می گذرد غم نبودنت بیشتر آزارم می دهد ...
شمار سالها از دستم در رفته است ...
این چندمین سالی است که همه ی مان انتظارت را می کشیم ...
گاهی وقتها با خودم فکر می کنم چرا سفرت به پایان نمی رسد ... ؟
... کاش دنیا هنوز هم به سادگی آن وقتها بود ...
کاش این حقیقت لعنتی در برابرم نبود که سفرت بی پایان است ...
کاش این درد لعنتی تمام می شد ...
و من از وجودت سیراب می شدم ...
....
..
.
امسال هم در تنهاییمان اشک می ریزیم و زیر لب صدایت می کنیم ...
امسال هم با چشمان غمزده انتظارت را می کشیم ...
نگاه مهربانت گوشه ی اتاقم .... و من که هنوز منتظرم ...
برمی گردی ؟؟؟

 


 

دلتنگی یاس در یکشنبه 1385/03/28 ساعت 17:48 |


الهی...

 

الهی . . .

امشب چشمان بی قرار من ستاره ی نگاه تو را می جوید

تو همان هستی که قصه ی تکراری سکوتم را می دانی . . .

هنوز وقتی میان تنهایی هر روزه ام در تاریکی شب به تو پناه می اورم

با همان طنین ملکوتی ا ت مرا ارام می کنی . . .

الهی . . . با من بگو . . .

بگو میان پاکی ستاره ها . . . میان تنهایی ابرهایت. . . جایی برای من هست ؟. . .

جایی برای تا ابد پروانه ماندن ؟؟؟

 


 

دلتنگی یاس در چهارشنبه 1385/03/24 ساعت 10:16 |


خلوت لحظه ها...

 

دیگر به خلوت لحظه‌هایم عاشقانه قدم نمی‌گذاری،
دیگر آمدنت در خیالم آنقدر گنگ است که نمی‌بینمت.
سنگینی نگاهت را مدتهاست که حس نکرده ام .
من مبهوت مانده ام که چگونه این همه زمان را صبوررانه گذرنده ای؟!
من نگاه ملتمسم را در این واژه ها  پر کرده ام که شاید ....
دیگر زبانم از گفتن جملات هراسیده است.
 و دستهایم بیش از هر زمان دیگر نام تو را قلم می زنند .
و در این سایه سار خیال با زیباترین رنگها چشمهایت را به تصویر می کشم
نگاهت را جادویی می کنم که شاید با دیدن تصویر چشمهایت جادو شوی .
تا به حال نوشته بودم ؟
به گمانم نه !
پس اینبار برایت می نویسم که :
دست نوشته هایت سر خوشی را به قلبم هدیه می کنند .
می‌خواهمت هنوز ؟؟؟
گاه چنان آشفته و گنگ می شوم که تردید در باورهایم ریشه می دواند
اما باز هم در آخرین لحظه تکرار می کنم که حتی اگر چشمانت بیگانه بنگرند.
می‌خوانمت هنوز ، حتی اگر دستانت مرا جستجو نکنند.
هیچ بارانی قادر نخواهد بود تو را از کوچه اندیشه‌هایم بشوید.
و اینها برای یک عمر سرخوش بودن و شیدایی کردند کافی است.
به گمانم در ورای این کلمات می خواستم بگویم که :
دلتنگت شده ام به همین سادگی .
 
 


 

دلتنگی یاس در دوشنبه 1385/03/22 ساعت 9:52 |


دل شکسته...

 

امشب هم یه شبِ دیگه ست....مثه شبای ِدیگه... سرد و دلگیرِ...قلبم داره تو گوشم

میزنه....لعنتی...اونم میخواد از دست ِمن فرار کنه...اما هیچکدومه اینا منو ناراحت نمیکنه...سالهاست که غم با من عجین ِ...دیگه به اینا عادت کردم...

حالا فقط از یه چیز میترسم.........

هوا سرده...آسمون یه ستاره هم نداره...فقط ماه ِخوشگلت اون گوشه تنها غصه میخوره...راستش از وقتی که بارون با من قهر شده...خیلی هوامو داره.....برام قصه میگه ...نازم میکنه.......حالا هم که داره واسه دل ِمن شعر میخونه...وقتی میرقصه...خیلی وول میخوره ...آخه ترسم از اینه که یهوبیُفته بشکنه....خداجون تو که خودت میدونی....ما دیگه اینجا چسب نداریم خرده ریزه هاشو به هم بچسبونیم....تو که خودت میدونی اگه ماه ِخوشگلت بشکنه.....دل ِشکسته و خرد شده ی ِمن هم که زیر ِپای ِغم له شده.....نابود میشه.......چرا مواظب نیستی...؟؟؟....چیه...؟؟؟........فکرمیکنی مثه دفعه ی ِقبل می یُفته توحوض ِحیاط و چیزیش نمیشه........نکنه فکر میکنی اینبار هم آخرش اینه که سرما بخوره....!!!.....؟؟؟.....

تو رو به جون ِخودت مواظبش باش..... من دلم شور میزنه.........!!!....

خداجون....داری بهم گوش میدی...؟؟؟.....دلم خیلی گرفته......میخوام............

آخ...........دیدی........دیدی آخرش ماهت افتاد زمین و شکست....دیدی دیر شد....دیدی حواست نبود....چقدر بهت گفتم مواظب باش....!!!......

دود ِسفیدی همه جا رو گرفته.............!!!.............

آخرش کار ِخودِتو کردی......حالا من چیکار کنم....؟؟؟......خداجون دیدی منم کُشتی.....باشه ....لااقل حالا خودت به حرفام گوش بده.......گوش میدی...؟؟؟......

نه......انگار سرت خیلی شلوغه.... باشه ایراد نداره.... برو رو غمهای ِبقیه مرهم بذار..اگه هم اون گوشه موشه ها وقت کردی یه سری به من بزن ...یه نیم نگاه کن که شاید جون بگیرم........

آخه میدونم تو که منو اون بالاها راه نمیدی......این پایین هم که هی وهی نمک رو زخمم میپاشی .....آخه این که رسمش نیست.....خیلی از دستت دلخور شدم......دیگه باهات قهر میکنم......!!!......

اما مطمـءن باش من دختر ِخوبی هستم.....تازه حالا هم که باهات قهر کردم کارِ بد نمیکنم.....حالا بگو شکایت ِتو رو باید پیش ِکی ببرم.......

باید به کی بگم دلم گرفته...........؟؟؟...........!!!!!!!!!..................

 

 


 

دلتنگی یاس در یکشنبه 1385/03/21 ساعت 0:45 |


همه من...

 

نیمی ازجهانم برای تو
نیمی برای گنجشک‌ها
نیمی از دوست داشتنم برای تو
نیمی برای باد
تا کوچه‌ها را بگردد!
نیمی از مهربانیم برای تو
نیمی برای باران
تا بر زمین ببارد!

و ناگهان
مرا به نام کوچکم صدا می‌کنی
گنجشک‌هایم به سرزمین تو کوچ می‌کنند
و من
با این همه بیابان
که هیچ هم بهار نمی‌شود،
فصل‌ها را گم می‌کنم!

 

...............................................................

 

از جهان
نگاه تو
مرا بس است ...

 

...............................................................

 

همه‌ی اين خانه‌ها را
عمودی باشند
یا افقی
می‌پيمايم

تنها
برای يک لحظه
که دستانت
در دستان من باشد ...

 


 


 

دلتنگی یاس در سه شنبه 1385/03/16 ساعت 16:30 |


روزهای بی تو ...

 

 با من از احتمال رفتن هم سخن مگو ، می ترسم .
ازهجوم خالی اطراف وقتی دیگر نباشی ،
از جادوی بی تفاوتی لغزیدن در مرداب فراموشی ...
از همه اینها می ترسم .
عزیز روزهای بارانی ام ،
می ترسم آن روزهایی را که راه خانه را گم می کنی ،
روزهایی که دستت به بلندی بنفش آسمان نمی رسد ،
روزهایی که یک جهان اضطراب سهم رویاهایت است ... تنها بمانی .
می ترسم با مویه های باد در روزهای ناگزیر تشویش تنها بمانی .
می ترسم ، آخر زیاد حوصله نداری .
می ترسم خدای ناکرده همه نسبت هایت را با دالان های بازی مان انکار کنی !
بگویی : « من پروانه تر از این حرف هایم » و پیله گی خود را از یاد ببری .
آی همبازی ... نکند همه روزهایی که بر من بی تو می گذرد ، بی من باشی .
می ترسم دیر کنی ، آنقدر دیر که پیدایم نکنی .
می ترسم جایی زیر دست و پای دلتنگی بمانم و تو هم دیر کنی .
می ترسم آنقدر دیر بیایی که کلید گم شود .
روزی بیایی بی کلید ، پشت در، زیر باران بمانی .
چه حرف هایی می زنم ...
من فقط ترسیده ام ، از احتمال نیامدن تو و نیامدن باران ... همین !


 


 

دلتنگی یاس در پنجشنبه 1385/03/11 ساعت 13:42 |


قصه من...

 

من تموم قصه هام قصه توست
اگه غمگینه اون ازغصه توست
یه دفعه مثل یه آهو توی صحراها رمیدی
بس که چشم تو قشنگ بود گله گرگ رو ندیدی
دل نبود توی دلم تورو گرگا نبینن
اونا با دندون تیز به کمینت نشینن


الهی من فدای تو چه کار کنم برای تو
اگه تو این بیابونا خاری بره به پای تو


یه دفعه مثل پرنده قفس عشقو شکستی
پر زدی تو آسمونا رفتی اون دورا نشستی
دل نبود توی دلم گم نشی تو کوچه باغا
غروبا که تاریکه نریزن سرت کلاغا
نخوره سنگی به بالت
پرت نشه فکرو خیالت
من تموم قصه هام قصه توست
اگه غمگینه اون از غصه توست

یه دفعه مثل یه گل رفتی تو دست خزون
سیل بارون و تگرگ میومد از آسمون
بردمت تو گلخونه که نریزه رو سرت
که یه وقت خیس نشه یخ کنه بال و پرت
نشکنی زیر تگرگ نریزه از توی برگ
من تموم قصه هام قصه توست
یه دفه مثل یه شمع داشتی خاموش میشدی


اگه پروانه نبود تو فراموش میشدی
آره پروانه شدم که پرام سوخته شه
تا آتیش دل تو به دلم دوخته شه


که بسوزه پرو بالم که راحت شه خیالم
دارم از تو مینویسم تو که غم داره نگات
اگه دوست داشتی بگو تا بازم بگم برات
اونقده میگم تا خسته شم
با عشق تو شکسته شم


 


 

دلتنگی یاس در سه شنبه 1385/03/09 ساعت 15:26 |


منو ببخش...

 

اگه دلم تنگ میشه خیلی برات منو ببخش
اگه نگام گم میشه تو شهر چشات منو ببخش

منو ببخش اگه شبا ستاره ها رو میشمرم
اگه همش پیش همه بهت میگم دوست دارم

منو ببخش اگه برات سبد سبد گل می چینم
منو ببخش اگه شبا فقط تورو خواب می بینم

منو ببخش اگه تورو میسپرمت دست خدا
اگه پیش غریبه ها به جای تو میگم شما

منو ببخش اگه واسه چشمای تو خیلی کمم
تو یه فرشته ای و من خیلی باشم یه آدمم

منو ببخش اگه فقط می خوام بشی مال خودم
ببخش اگه کمم ولی زیادی عاشقت شدم


 


 

دلتنگی یاس در دوشنبه 1385/03/08 ساعت 0:48 |


توتوتوتوتوتوتوتوتو.................

 

یه بادبون
یه قایق
یه قطب نما
یه دریا
من و تو تشنه ی هم، رها بشیم تو موج ها
بیم با هم ببینیم بهشت دنیا کجاست
جای که جز خوبی نیست، خاک قشنگ خداست


یه جایی غیر از اینجا، یه سرزمین تازه
یه آسمون که رنگش، با بخت ما بسازه
جایی باشه که اونجا، اول خلقت باشه
شیطون هنوز نباشه، مهر و محبت باشه
آدم و حوا بشیم، بهشت و پیدا کنیم
بذر خوبی بپاشیم، دنیا رو زیبا کنیم

یه بادبون
یه قایق
یه قطب نما
یه دریا


 

دلتنگی یاس در پنجشنبه 1385/03/04 ساعت 15:30 |


دلم گرفته...

 

تو کنارم نشسته ای،ولی من احساس میکنم خیلی از من دوری.نگاهت جای دیگری است.دور ِ‌ دور،خیلی دورتر از من.دلم برایت تنگ شده است.دلم میخواهد برایم حرف بزنی،دلم میخواهد از صدای گرمت،تمام وجودم را پر کنم.اما تو سکوت کرده ای.چشمانت غمگین،نگاهت مهربان،ولی خسته و نگران است.
میفهمم نازنینم،تمام آنچه را که نمیگویی از چشمانت میخوانم.تو را که آشفته میبینم،دل من هم میگیرد.قلبم مثل قلب کبوتری وحشت زده با شدت میزند.دستم را روی سینه ام میگذارم.نمیخواهم تو بفهمی که چه حال خرابی دارم.دلم میخواهد بدوم،دور شوم تا تو انقدر عذاب نکشی.ولی از جایم تکان نمیخورم.انقدر با ناخنهایم کف دستم را فشار داده ام که تمامش کبود شده است.
دلم میخواهد فریاد بزنم و بگویم که دیگر بس است.برو و دیگر حتی پشت سرت را هم نگاه نکن.دلم میخواهد فرار کنم،گم شوم،بمیرم.
برو نازنینم،برو و زندگی کن،تو که میخواهی بروی ...
دارم هذیان میگویم؟تب دارم انگار!نمیدانم،نمیدانم،نمیدانم.فقط از اینهمه ترس،از این اضطراب کشنده خسته شده ام.
هرروز که بیدار میشوم به خودم میگویم یعنی امروز آخرین روزیست که تو هستی؟هرروز و هر شب این ترس روحم را آزار میدهد.و من دیگر توانش را ندارم.بفهم نازنینم.بفهم که نمیخواهم اینطور دوستم داشته باشی.
من کودک نیستم،من میفهمم،من نگاههای تورا میفهمم، سکوت تو را میفهمم،مهربانی تو را میفهمم،حرفهای تو را میفهمم.ولی ای کاش نمیفهمیدم،ای کاش نمیدیدم و ای کاش نمیشنیدم، ای کاش همان روزهای تلخ همه چیز تمام شده بود.ای کاش مرده بودم،دیگر نه تو مرا میشناختی نه من تورا.
آنوقت دیگر لازم نبود فکر کنی اشتباه کرده ای.لازم نبود عذاب وجدان داشته باشی.لازم نبود بین سه راهی عقل و دل و وجدان گیر کنی.خدایا من چه کرده ام که باید انقدر عذاب بکشم؟به کدامین گناه مرا در این آتش میسوزانی؟اینهمه درد برای من بس نیست؟مگر دل کوچک من به چه کسی ظلم کرده ،که اینگونه باید تقاص گناه نکرده را پس دهد؟
من خسته ام،از زندگی کردن خسته ام،از دست دل دیوانه ام خسته ام.دلم میخواهد بمیرم.میتوانی این را بفهمی؟فقط دلم میخواهد بمیرم......

-----------------------------------------------------------------------------------------------

ای کاش میدانستی چقدر چشمانت را گریستم
و تا کجای شب در گیسوان تو سرگردان بودم
من هرشب از کوچهء خود بیرون میزنم
و به دنبال یک جرعهء تو
تمام میخانه های شهر را میگردم
اما افسوس و هزاران بار افسوس......



 

دلتنگی یاس در دوشنبه 1385/03/01 ساعت 14:46 |