تبليغاتX
قاصدک

قاصدک

عشق مثل شاپرک می مونه , اگه ولش کنی می پره , اگه محکم بگیریش می میره...

بعد از رفتنت...

 


 رفتی ... و بعد از رفتنت

باران چه معصومانه می بارید

و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد

و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره

با مهربانی دانه بر می داشت

تمام بالهایش غرق دراندوه غربت شد

و بعد از رفتن تو آسمان چشمهایم خیس باران بود

و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو

تمام هستی ام از دست خواهد رفت

کسی حس کرد من بی تو

هزاران باردر هر لحظه خواهم مرد

و بعد از رفتنت دریاچه بغضی کرد

کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد

و من با آن که می دانم تو هرگزیاد من را

با عبورخود نخواهی برد

هنوز آشفته ی چشمان زیبای توام

برگرد!

ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد

و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید

کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت:

تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو

در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم

و من در حالتی ما بین اشک و حسرت و تردید

کنار انتظاری که بدون پاسخ و سردست

ومن در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل

میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر

نمی دانم چرا؟ شاید به رسم عادت پروانگی مان باز

برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت

دعا کردم...




 

دلتنگی یاس در سه شنبه 1385/06/21 ساعت 17:4 |


................

 

دلتنگم ، دلم تنگ شده برای ....، برای .....، باور کن ، باور کن

 که این روز که نه ، تمام این مدت هر وقت فکر میکنم چیزی برای دلخوشی ندارم ،

 هر روز برام طنین زنده گی گند تر میشه تا دست آخر ، ببردم به سر حد پایان این بازی !
زندگی که بایسته ، همه چیز تمام میشه ، خنده های تو ، اشکهای من ،

 رفتن های تو ، پی دویدن های من ، خواست آمدنهای تو،

 واگویه های مکررمن که تو همیشه نشنیده میگرفتی شان !
آخ بهارم ، بهارکم ، بهار من
حتی واژه ها نیز نمی آن زیر این برف سفید

 که همیشه سعی میکنه حقیقتی بزرگ را پنهان کنه با من قدم بزنه چه رسد به تو !

 تویی که به قهر رفتی .
این روزها شاید زیادی بدبینم

که می بینم زیر این سپیدی ها ، که روزی رنگ آرزوی زندگیمان بود

 سیاهی چشمانی برای همیشه بسته میشه، برای همیشه بسته شده  !

 شاید زیادی بدبینم که یادم رفته این لیوان نیمه پری هم داره !

 شاید زیادی بدبینم که حس میکنم

 ضرب آهنگ زندگی آنقدر تند ، آنقدر تند ، از تو ، از تویی بهار من هستی میگذرند

 تا به زمستانی غبار آلود و سرد برسه و آنقدر بمونه تا پشت تمام پنجره های شهرمان شب لرزد!
آخ سردمه . سرد بهارم ، سرد تر از عصر روزی که تو رفتی با اینکه هوا گرم بود !

 این روزها هم هوا سرد ه!

 آنقدر سرد که فقط دستهای گرم تو در دستم می تونست گرمم کنه. ولی حیف .

حیف که دیگر دستانت گرمایی به دستانم نخواهند داد و من تنها شبهای تنهایی ام را نا امید تر از قبل طی میکنم

 آنقدر نا امید که حتی با تردید فکر کنم

که دوباره تو لبانت را چون حسی گرم از هستی ، به نوازش لبهای عاشق من بسپاری
کاش بودی ، کاش بودی تا با خودت بگویم که تو ،

 تو تمام زندگی ام بودی .
بهارم ، بهارکم ، بهار من
من، من دیشب ؛ من دیشب خواب دیدم که مُرده ام...

.

.

.

 

 


 

دلتنگی یاس در شنبه 1385/06/18 ساعت 16:59 |


روز یا شب...

 

تمام روز ، تمام ساعتها و تمام دقايق را مي شمارم

 تا به سكوت برسم ..

به شب ...

به دنياي آرامش مغز و آنوقت است كه

 به ياد خودم مي افتم ...

 كمتر فرصتي دست مي دهد خودم را دوره كنم ...

شب كه از راه مي رسد

 روح تازه ام جسم خسته را به كناري مي كشاند

 و نرم نرم سر از مغز من بيرون مي كند

 و سرك مي كشد

 و مي گويد

 مي خواهم ببينم دنيا چه شكلي است !

مي رود ..

 مي آيد ...

سرك مي كشد ..

 مي خندد ...

 به من كه همچنان نگاه مي كنم ...

خسته كه مي شود چشم در چشم من مي گويد

 ببين شب هم همان ترس روز را دارد ...

 شب كه از نيمه مي گذرد ترس از تنهايي تو را ذره ذره مي خورد ...

 راستي تو اگر بودي شب را بيشتر دوست داشتي يا روز ؟

 راستی فردای امروزمون مبارک...

 


 

دلتنگی یاس در سه شنبه 1385/06/14 ساعت 9:45 |


تو...

 

بغضم تکه شد. ..

مثل شیشه های رنگی روی نرمی شانه اش... و عاشق تر شدم...

 بیشتر از پیش دوباره و دوباره در صبحگاه روز من. ..

مثل رویش زرد خورشید در آسمان... مثل لحظه حیات...

 مثل اولین چکه باران... مثل حضور تو در مستی های بی پایانم.

مثل تو در آسمان دلم...

باز تو...

من...

صبور باش!!!...

 


 

دلتنگی یاس در چهارشنبه 1385/06/08 ساعت 23:50 |