تبليغاتX
قاصدک

قاصدک

عشق مثل شاپرک می مونه , اگه ولش کنی می پره , اگه محکم بگیریش می میره...

فرض کن

 

فرض كن پاك كني برداشتم
و نام تو را
از سر نويس ِ تمام نامه ها
و از تارك ِ تمام ترانه ها پاك كردم!
فرض كن با قلمم جناق شكستم!
به پرسش و پروانه پشت كردم
و چشمهايم را به روي رويش ِ رؤيا و روشني بستم!
فرض كن ديگر آوازي از آسمان ِ بي ستاره نخواندم،
حجره ي حنجره ام از تكلم ترانه تهي شد
و ديگر شبگرد ِ كوچه ي شما،
صداي آواز هاي مرا نشنيد!
بگو آنوقت،
با عطر ِ آشناي اين همه آرزو چه كنم؟
با التماس اين دل ِ در به در!
با بي قراري ٍ ابرهاي باراني...
باور كن به ديدار ِ آينه هم كه مي روم،
خيال ِ تو از انتهاي سياهي ِ چشمهايم سوسو مي زند!
موضوع دوري ِ دستها و ديدارها مطرح نيست!
همنشين ِ نفسهاي من شده اي!
با دلتنگي ِ ديدگانم يكي شده اي

 


 

دلتنگی یاس در دوشنبه 1385/08/22 ساعت 12:29 |


 

شكايت نمي كنم، اما
آيا واقعاً نشد كه در گذر ِ همين هميشه ي بي شكيب،
دمي دلواپس ِ تنهايي ِ دستهاي من شوي؟
نه به اندازه تكرار ِ ديدار و همصدايي ِ نفسهامان!
به اندازه زنگي...
واقعاً نشد؟
واقعاً انعكاس ِ سكوت،
تنها حاصل ِ فرياد ِ آن همه ترانه
رو به ديوار ِ خانه ي شما بود؟
نگو كه نامه هاي نمناك ِ من به دستت نرسيد!
نگو كه باغجه ي شما،
از آوار ِ آن همه باران
قطعه اي هم به نصيب نبرد!
نگو كه ناغافل از فضاي فكرهايت فرار كردم!
من كه هنوز همينجا ايستاده ام!
كنار همين پارك ِ بي پروانه
كنار همين شمشادها، شعرها، شِكوه ها...
هنوز هم فاصله ي ما
همان هفت شماره ي پيشين است!
ديگر نگو كه در گذر  گريه ها گُمش كردي!!
آيا خلاصه ي تمام اين فراموشي هاي ناگفته،
حرفي شبيه « فریاد زدن» تو
در همان گفتگوي دور ِ گلايه و گريه نيست؟

 


 

دلتنگی یاس در شنبه 1385/08/13 ساعت 8:20 |


 

سلام

تا حالا نوشته هامو اینجوری شروع نکرده بودم

ولی می دونید که صبر یه اندازه داره...

می دونم این حرفایی که می خوام بگم حرف دل خیلیاست

خودم..سوده عزیزم..کیمیای مهربونم..سمیرای خوشگلم که نمی دونم چرا دلش خیلی گرفته

طیبه عزیزم..هستی خانوم که یه دنیا صبره.. و خیلی از دوستای گل دیگم که زندگی باهاشون بازیها کرده...

رها بودیم
و در آسمان آبی زندگیمان
در اوج پرواز
دنیا را شادمانه در برگهای سپید دفتر کوچک خاطراتمان رسم می کردیم
... دیروز
دیروز چه شاد بودیم
....... و امروز
او کبوتری شکسته بال
...و من اسیر سکوت در بُغض خیس خود
و آن آسمان زندگیمان
...اینک خاکستری
امروز من چه تلخ و محزونم
.........از مرگ دنیای کوچک شادی هایمان
 


 

دلتنگی یاس در پنجشنبه 1385/08/04 ساعت 10:8 |